Wednesday, December 07, 2005

سلام


سلام
دوستان عزیر وبلاگ های خودم رو تکمیل کردم و در اختیار شما عزیزان میگذارم که نهایت استفاده رو بکنید
امید وارم رضایت شما جلب شود ممنون
http://dastanms.blogspot.com/
-
http://dastanms1.blogspot.com/
-
http://dastanms2.blogspot.com/
-
http://dastanms3.blogspot.com/
-
http://dastanms4.blogspot.com/
-
http://dastanms5.blogspot.com/
-
http://dastanms66.blogspot.com/
-
http://dastanms7.blogspot.com/
-
http://dastanms8.blogspot.com/
-
دوستان هر کی میخواهد سکس کنه به ایدی های من پی ام بده من کمکش میکنم
-

Monday, December 05, 2005

کوه به کوه نمیرسه اما

سلام
کوه به کوه نمیرسه اما
سلام دوباره علیرضام مطابق قولی که دادم از خاطرات زیبام که تنها دلخوشی منن براتون مینویسم امیدوارم خوشتون بیا.دوران خوش دانشجویی عجب دورانی بود یه ماشین داشتم پول حسابی تو جیبو کوس بازی تا دلت بخواد یه روز با یکی از بچه ها داشتیم تو خیابون کوس چرخ میزدیم یهو دیدم اه ه ه ه اون سمت بلوار دو فقره کوس سلامت دارن حرکت میکنن آمپر فوری رفت بالا و از اولین بریدگی به صورت خلاف رفتم بغل دست خانما وایسادم ناگفته نماند که قبل از من 3-2 تا ماشین دیگه هم تو صف واساده بودن اما من که خلاف رفتم جلو ماشن جلتری رو گرفتم و ابتکار عمل را به دست گرفتم.به محض توقف شیشه رو کشیدم پایین و یه سلام بی جواب تحیل خانما دادم ماشین جلویی هم خیلی کنف شده بود و هی گاز و گوز میکرد که با اشاره دست بهش فهموندم که بچه کونی یه چند لحظه انگشت تو کونت بکن الان درستش میکنم القصه خانما که یکیش بزرگتر بود و من فکر میکردم باهم خواهرن و بعدا فهمیدیم که مادر دخترن برگشت گفت که ما 20 تومن کمتر نمیایم کی دقیقا 11 سال پیش که نرخ مصوب مجلس 5-4 تومن بیشتر نبود!!!منم که اینجور مواقع کم نمیارم و برا اینکه زودتر از اون محل خارج بشیم یه بسته هزاری در اوردم نشونش دادم که بابا کی حرف پول زد بپر بالا که طرف پیش خودش فکر کرد یه خر پول کوس مشنگ به تورش خورده ونمی دانست که من بدبخت اون پول را بایستی صرف هزار و یک مشکل میکردم خلاصه پریدن تو ماشینو منم فوری به طرف خونه حرکت کردم و البته تا برسیم خونه با این بچه کونی ها که کونشون حسابی سوخته بود یه کمک کل کل کردیم که دو تاشون که سوار یه پیکان قراضه بودن از رو نرفتن و تا خود کوچمون دنبالمون اومدن منم که دیدم اوضاع داره بی ریخت میشه دستی رو کشیدم اومدم پایین چوبدستی رو در اوردم یارو تا این وضیتو دید مثل سگ فرار کرد!ما هم که دیدیم رفع مزاحمت شد اومدیم خونه من فوری بلا اومدم که راه رو باز کنم که سوتی دست صابخونه و همسایه ها ندیم بالاخره خونه مجردی بود و حساسیت زیادی بهمون داشتن. شاهین هم خونه ایم مثل اسب با شورت روی کاناپه خوابیده بود که هل هلکی بیدارش کردم که پا شو کوس اوردیم اون بدبختم وسط خواب و بیداری باورش نمیشد و فکر میکرد که داره خواب میبینه خلاصه خانم کوسا هم اومدن بالا و لباسشونو عوض کردن وای که چه کون و کپلی داشتن مادره از دختر هم خوشگل تر بود تا نشستیم مادره گفت که خوب شما چقرد میدین؟نا سلامتی خودش قبل از سوار شدن گفته بود که نفری 20 میگیرن منم که دیدم خودش این طوری میگه با شیطنت بهش گفتم 2500 نفری خوبه؟که زنه یه لحظه جنی شد که کثافت اشغال ما رو گیر اوردین بعد رو کرد به دختره و گفت: صحرا بپوش بریم که من فوری پریدم بغلش کردم که بابا جان تو شوخی کردم ماسوای همه مسایل من به کار شما خیلی احترام قایلم شما زحمت میکشین و یه کار خیلی قشنگه فرهنگی اجتماعی انجام میدین!که به اینجای حرفام که رسیدم بچه ها مثل فنر پریدن تو اشپزخونه و هرهر خندیدن که بابا جندگی و فرهنگی اجتماعی کجا؟ زنه هم انگار که از این حرفا خوشش میومد مدام لبخندی میزد و میگفت خواهش میکنم شما لطف دارین ولی اخه چقدر میدین منم یکم ریشمو خاروندم و گفتم من میگم 2500 شما میگی 5000 تومن سر 3800 به توافق میرسیم دیگه " که دوباره زنه اتیشی شد که ختم کلام من 10 تومن کمتر کوس نمیدم و اگه بخاین با دخترم حال کنین 6 تومن نرخشه و اپن نیست در ضمن از کون هم نمیده و فقط باید لاپایی بدینو خودتونو ارضا کنین.با بچه ها که صحبت کردیم نظرشون این بود که سگ تو ضرر دهو بدیمو کوس بکنیم والا لاپایی که 6 تومن نمیارزه!یه جورایی مستاصل شده بودیم رفتم سراغ دختره که اون یکی اتاق داشت به خودش میرسید اروم کنارش نشستم و گفتم صحرا جان تو رو خدا به مادرت بگو با ما را بیاد گناه ما چیه که دانشجو هستیم والا جای دوری نمیره و از این شر و ورا!!!که زرتی برگشت بهم گفت که شما با من بیاید من اوپنم و مامانم اصلا خبر نداره یه حال دانشجویی بتون بدم که حظ کنین!!!جانننننننننننننن خدا قربونت برم ازین بهتر نمیشه اومدم فوری بچه ها رو حالی کردم و سر جمع 18 هزار تومن پول عزیز تر از جان را تقدیم آرزو خانم دادیم و یکی یکی رفتیم دخترشو گاییدیم ولی خداییش عجب کوسی داد واقعا ماهواره ای و در ابتدا هم یه استریپ تیز توپ انجام داد که هنوز یادم نمیره خلاصه من اول از همه رفتم بیرون که اومدم دیدم مادره نشسته رو تخت من داره با گیتارم ور میره رفتم جلو گیتارو گرفتم و باشگرد خاصی که داشتم شروع کردم یه ترانه از گوگوش خوندم و زدم که خودم خیلی حال کردم انگار وقتی کوس میومد تو خونه صدای منم باز میشد و با احساس بهتری میخونم!بعد اینکه خوندم گیتارو گذاشتم کنارو برگشتم رو به آرزو و گفتم که اینم برای تو خوندم که خیلی شبیه گوگوشی!!!حالی کرد و عقلش قاطی انش شد بعش رو زمین نشستم و سرمو روی پاهای آرزو که روصندلی نشسته بود گذاشتم و اروم شروع به مالیدن پاهاش کردم در این اثنا فکری به ذهنم رسی و الکی شروع به گریه و هقهق کردم و با اب دهنم زیر چشمام خیس کردم آرزو یهو صورتمو برگردوندو گفت الهی بمیرم برات چرا گریه میکنی پسر خوشگل!که منم خودمو به موش مردگی زدم و با همون حالت بهش گفتم میدونی آرزو جان من تو زندگی خیلی کمبود محبت داشتم الان احساس میکنم 20 ساله تو رو میشناسم و تو میتونی خلا عاطفی منوپر کنی آرزو هم سر منو بغل کرد و روی سینه های بزرگش گذاشت من سرتق هم اون لا از دیدن اون پستان های قلمبه دوبار حشری شدم و کمکمک شروع به خوردن پستانهای نازنین آرزو کردم!!جووووووووون چه کمبود محبتی که در کمتر از 10 دقیقه گرمای لذت بخش کوس آرزو را نثار کیر عزیزم کردم و در فرمهای مختلف و به مدل های اسبی سگی , قورباغه ای پیچ پیچکی و مارمکولکی و گاوی و خری و غیره اون کوس مبارک را گاییدم و بنده خدا اصلا اعتراضی نکرد!چونکه من کمبود محبت داشتم و از لحاظ روانی درست نبود و بعد از سکس من. و آرزو که حدود 40 دقیقه طول کشید نه اون حرفی از پول زد و نه من به روی خودم اوردم چرا که اگر حرف پول به میون می امد ممکن بود به کمبود عاطفه من لطمه بزند خلاصه اون روز زیبا گذشت و 4 سال تمام نیز سپری شد یکی از روزای اردیبهشت با یکی از دوستام قصد شمال کردیم و به را افتادیم اخرین روز اقامت انزلی بودیم و خواستیم یه سری به مرداب بزنیم و برگردیم بریم تهران اولین ایستگاه که رفتیم بسته بود اومدیم بریم یه ایستگاه دیگه یه دفه تو خیابون چشم به یه قیافه اشنا افتاد هی فکر فکر فکر یه دفه شناختم آرزو بود!ولی اسمش یادم رفته بود دنده عقب اومدم طرفش و با ذوق بهش گفتم سسسلام برگشت و با اخم گفت که سلام و زهر مار کونی بااشتیاق بیشتر گفتم نشناختی؟بابا منم علیرضا 4 سال پیش فلان شهر اومدی خونه دانشجویی که یه دفه شناخت و اومد پرید تو ماشین و منم حرکت کردم شروع کرد که آره شما کجا اینجا کجا گفتم شما اینجا چیکار میکنی گفت راستش من مال اینجام گفتم ای ناکس خودتو تهرانی جا میزدی یه زمانی و گفتم بی خیال همه ایران ایز مای هوم!خلاصه یه دفه آرزو پشت ماشینو نیگا کرد و گفت که اگه جونتو دوس داری گاز بده برو دیدم دو تا پیکان قراضه که تو هر کدوم 5,4 تا از لاتای چاقو کش نشستن افتادن دنبالمون و بگیرن یا میکننمون یا تیکه تیکه میکنن که با اجازه کی تو شهر ما کوس بلند کردین که از اونجا که حال کتک خوردن نداشتم گنده گوزی هم نکردم و سریع به طرف رشت را افتادم 3 ساعت ول گشتیم بعدش اومدیم انزلی بنده خدا یه بازاری زیر پل بود پیاده شد رفت کلی ات اشغال خرید و اومد از برنج و ماهی سفید گرفته تا موز و توت فرنگی غیره خلاصه رفتیم خونش با احتیاط وارد شدیم دخترش پرید جلو گفت که مامان اینا کین با خودت اوردی خم شدم اروم تو گوشش گفتم هنوز مادرت نمیدونه اپنی صحرا که فوری شناخت و ما رو داخل اتاق برد تا نشستیم با میوه و شربت حسابی از ما پذیرایی کرد بعدش من و مهدی دوستم تا نهار اماده بشه رفتیم یه دوش بگیریم و خستگی چند روزه رو از تنمون خارج کنیم وای که اون حموم چه حالی داد و با انواع شامپوهای فرانسوی و المانی که از پول مفت کوس دادن تهیه شده بود باره کون و کیرم را شستشو دادم بعد بیرون اومدیم و دیدیم سفره رو انداختن وعجب غذایی شروع به خوردن کردیم و در کنار غذا یه شیشه شامپاین هم خالی شد !بعد تو اتاق ریلکس دراز کشیدیم و همراه با تناول میوه اواز هم میخوندیم اخر سر صحرا رفت تو اتاق و یه لباس هندی پوشید اومد وای که چه زیبا شده بود در کف صحرا مدام کیرم رو میمالیدم و حسابی امپر بالا زده بود که آرزو به دادم رسید و منو با صحرا راهی اتاق کرد وارد جزییات نمیشم ولی وای که عجب کوسی کردم کوسش قلمبه و فولکسی بود و هیکل میزانی داشت بعد از من دوستم مهدی وارد اتاق شد و تا برگرده من یه بار دیگه با آرزو جان احساس کمبود محبت داغی کردم و مهدی که اومد بیرون دوباره سر بساط نشستیم و تا خود شب پاره کردیم ساعت 11 شب یه دفه ای به مهدی گفتم پاشو بریم که آرزو اصرار میکرد بمونیم صبح بریم ولی به مهدی گفتم که واقعا کون کیفو پاره کردیم خدا نکرده اتفاقی میفته از دماغمون در میاد که چون حالمون مساعد بود با یه خدافظی گرم از صحرا و آرزو جدا شدیم و به طرف تهران راه افتادیم و واقعا که کوه به کوه نمیرسه ا دم به ادم میرسه کار خدا رو ببین در همون روز همون ساعت و همو ن محل باید با آرزو روبه رو میشدیم ولی بعد اون دیگه هیچوقت ندیدمشو فقط امیدوارم که حالشون خوب باشه و تا الان ایدز نگرفته باشن

کیارش

سلام
کیارش
ماجراي اين بارم برمي گرده به دي ماه سال پي تولد يكي از دوستام(كيارش)... فكر كنم 26 دي ماه بود كه همگي دعوت شديم به تولد دوست پسرم خير سرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجايي كه مي خواستم يه ذره حالشو بگيرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن بيارن تا حسابي تو خرج بيوفته منم منم نكنه و چون غذا رو بيرون سفارش داده بودن مي دونستم كه حسابي حالش گرفته مي شه.از اونجايي كه به ظاهر (و البته در باطن) دختر مثبتي هستم مامان كيارش من رو نهار دعوت كرد و خواهش فرمود كه ناهار هم اونجا باشم بعد از كلي كلاس گذاشتن قبول كردم ساعت 11 بود كه كارم تو آرايشگاه تموم شد و راهي خونه كيرش( ببخشيد كيارش) تا لباسهامو كيارش برام بياره تو و جاي ماشين رو عوض كنه منم با راهنمايي خواهر كيارش رفتم تو و ديدم پدر محترمه هم تشريف دارن ... عجب باباي كوني داشت جلو زنش چنان گوشة لب منو بوسيد كه اثر روژم روي لبش موند منم زود احوالپرسي رو تموم كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض كنم و منتظر كيارش شدم وقتي اومد تو اتاق كمكم كرد تا لباسامو عوض كنه(بهونه بود...) خلاصه وقتي لباس پوشيدم و مي خواستم برم بيرون كيارش گفت :« هستي جان بعد از ناهار هر وقت صدات كردم بيا بالا آخه مامان و خواهرم مي خوان برن آرايشگاه و بابا هم عادت داره بعد از ناهار چرت بزنه.» منم با خنده گفتم:« باشه، ولي فكر نمي كنم امروز بابات بخواد بخوابه» ناهار رو با هم خورديم ، در حين ناهار نمي دونيد چند بار تلفن داشتم ديگه حسابي عصبي شده بودم همه مي خواستن آمار بدن كه چند نفري مي يان راستش كيارش با من و دوستام كلا دقيقا 36 نفر رو دعوت كرده بود ولي اين طور كه من حساب مي كردم نزديك به 73 نفر مي شديم. ناهار رو كه خورديم باباي كونيش شروع كرد با من بحث كردن از همه جا حرف كشيد وسط تا اين كه خواهر كيارش رفت آرايشگاه و مامانش خونه موند (فكر كنم فهميد دودول آقاي پدر ياد هندوستان كرده ) وقتي اين طور شد يه كم خيالم راحت شد و كيارش هم تا فهميد رفت بالا و با صداي بلند گفت:« هستي جون بيا بالا مي خوام برات گيتار بزنم» منم معذرت خواهي كردم و رفتم طبقه بالا... صداي گيتار كيارش رو مي شد شنيد به محض اين كه از در اتاق رفتم تو كيارش در رو پشت سرم بست و با تعجب ديدم كه صداي نوار بوده و تمريناش رو ضبط كرده، كيارش هم از پشت محكم بغلم كرد و گفت: «هستي دلم براي لبات يه ذره شده». منم سريع گفتم : « بيخود حوصله دوباره آرايش كردن رو ندارم»، و بعد هم با يه لحن مظلومانه اي گفتم: «كيارش جون هستي بي خيال شو» گفت:« دختر خجالت بكش مگه تو بلد نيستي خودتو آرايش كني خوب ديگه بحث بي بحث تا ساعت 6 بعد از ظهر كلي وقت داريم».- « تو خجالت بكش مامان و بابات پائين نشستن و تو اين بالا واسه خودت حال مي كني»- «با بابام راحتم بهش گفتم كه كار دارم و به مامان هم گفتم مي خوام با هستي حرف بزنم مزاحمم نشيد»خلاصه به هر طريقي بود كيارش راضيم كرد كه موقعيتش رو درك كنم و معتقد بود كه بهترين هديه تولد براش اينه كه يه خلوت درست و حسابي داشته باشه اونم 3 ساعت. منم ازش قول گرفتم كه نخواد دراز بكشم چون حوصله مرتب كردن مو رو ندارم و اونم قبول كرد.چشمتون روز بد نبينه آدم مگه چقدر توان داره 3 ساعت اونم يا روي صندلي يا سر پا. ولي خيلي حال كردم آخه تا حالا موقعيت اين مدليشو تجربه نكرده بودم كيارش هم زود نوار رو زد اولش كه زود تموم نشه.منم نشستم روي مبل و كيارش با يه لب كوچولو شروع كرد واقعا تبحر خاصي داشت اصلا لبامو محكم نمي بوسيد يه كاري مي كرد كه دلم مي خواست لبامو گاز بگيره ولي اون اين كار رو نمي كرد.خيلي آروم زبونشو مي كشيد روي لبام و گاهي اوقات هم مي يومد سمت چونم و يه گاز كوچولو از چونم مي گرفت كيارش تو يه چشم بهم زدن لباساشو در آورد و با يه شلوارك جلوم وايستاد و بد هم لباساي منو در آوردن البته از اونجايي كه يه بلوز كشي تنم بود خيلي راحت در مي يومد و سوتينم هم از جلو باز مي شد خلاصه كلي خوش به حالش شد و بعد از اين كه سوتينم رو در آورد شروع كرد به خودن سينه هام با چنان ولعي مي خورد كه يه لحظه فكر كردم اين بچه حتي وقتي شيرخواره بوده از سينه مامان جونش شير نخورده وقتي نگاه منو ديد خودش خندش گرفت و گقت:« هستي به جون خودم دارم مي ميرم از شق درد اگه امروز هم جور نمي شد حتما يه جا رو گير مي آوردم تا با هم بريم اونجا و آروم دست منو كه كنار صورتش بود بوسيد. و بهد هم بلند كردم و ازم خواست بايستم منم همون كاري كه مي خواست رو انجام دادم راستش يه كم دلم براش سوخت. و همون طور كه ازم لب مي گرفت دستاش آروم از روي سينم اومد روي پهلوهام و بعد هم رفت سراغ زيپ شلوارم كه از بغل باز مي شد و شلوارمو زيپشو باز كرد چون شلوارم نخي بود خيلي راحت از تنم جدا شد منم براي اين كه لباس زيرم معلوم نشه يه شورت نيمه سفيد پوشيده بود. همون طور كه بدنمو لمس مي كرد منو برد طرف ميز تحريرش و منو نشوند روي ميز و ازم خواست پامو بذارم روي لبه صندلي كه يه كم بالاتر باشه و خودش خيلي سريع روي زانوهاش نشست و سرشو گذاشت وسط پام اولي با دست يه كم باهام ور رفت حسابي تحريك شده بودم و تمام بدنم درد مي كرد از طرفي هم اصلا به كيارش دسترسي نداشتم وقتي كيارش حالمو ديد موقعيتش رو يه كم عوض كرد و دستشو آورد طرف دهنم منم انگشتشو كردم تو دهنم و با انگشت وسطش مشغول شدم كه مي دونستم خيلي دست داره و اونم با نوك زبونش چوچولمو مي لرزوند. هم برام لذت بخش بود و هم اينكه خيلي خسته شده بود. بعد از اين كه كيارش حسابي تحريكم كرد بلند شد و روبروم ايستاد و شروع كرد لب گرفتن منم با دستم شلواركش رو كشيد پائين و خودش كمك كرد و چون كيارش خان معتقداً كه شرت اذيتشون مي كنه با پائين كشيدن شلواركش كيرش انگار از قفس آزاد شده بود، منم با كيرش ور مي رفتم خلاصه بعد از نيم ساعت كيارش خان حالش جا اومد و به قول يكي از دوستام مجبور شد از دستمال كاغذي استفاده كنه. وقتي هر دومون خسته و نالان نشستيم روي كاناپه من سرمو گذاشتم روي سينه كيارش و نوك سينشو بوسيدم اونم ازم تشكر كرد و همون طور كه سرم روي سينش بود سرمو بوسيد در همون حين بود كه صداي در اومد و بابا جان كيارش گفت: «كيارش يه دقيقه بيا اونم سريع زير پيرهنش رو پوشيد و رفت جلوي در خيلي جالب بود باباش وقتي ديدش گفت خسته نباشي !!!! (اي باباها يه ذره با پسراتون دوست باشيد به خدا خودتون هم بي نصيب نمي شيد يه موقع ديديد خودتون احتياج داشتيد و خانم محترمه در دسترس نبود).وقتي كيارش اومد گفت مامان ميگه بيايد چاي بخوريد بابا اومده بود كه اگه ما نمي ريم پائين برامون بياره و منتظر جواب من شد. منم گفتم بريم پائين بهتره... و لباسامو پوشيدم كيارش هم رفت كيفم رو آورد و آرايشم رو مرتب كردم و رفتيم پائين.... خلاصه خيلي بهمون خوش گذشت مخصوصا وقتي بچه ها اومدن يه سري هاشون نتتونسته بودم همراه بيارن و فقط با دوست پسراشون بودن ولي باز هم كلي زياد شديم باباي كيارش كه چيزي نفهميد مدام با رستوران در تماس بود در نهايت البته زياد نشديم 68 نفر شديم و كلي حال كرديم مخصوصا وقتي با باباي كيارش رقصيدم!!عجب باباي باحالي داشت خدا به آدم از اين باباها بده به قول دوست جونم نيتشون فقط خيرخواهانه هستش...ــحال كرديد؟؟؟؟؟ خوشتون اومد؟؟؟ مي خواستم دو قسمتيش كنم تا خسته نشيد ولي بايد جبران اين همه ننوشتن رو مي كردم

کیر پیر و کس جوان

سلام
کیر پیر و کس جوان
یه روز من تو خیابون دنباله کس بودم که دیدم یک دختر خانومی وایستاده براش ترمز کردم و سوارش کردم دیدم خیلی عصبانیه چون در ماشین و محکم بست ...گفتم خانوم یواش..... بعد از چند لحظه که گذشت گفت ببخشید من عصبانی بودم... ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟ کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟ یهو پقی زد زیر گریه و گفت که با دوسته پسرش دوا کرده. پرسیدم سر چی؟ گفت که اره....بعد از 3 سال که با هم دوست هستن امروز مچه دوستشو با یه دختر دیگه گرفته میگفت که سه سال باهاش دوستم و تو این سه سال همه کاری براش میکردم حتی خرجشو میدادم. پرسیدم چطور؟ گفت که آره دوستم درس میخونه و کار نمیکنه. خودم هم تو یه شرکت هواپیمائی کار میکنم. خلاصه خیلی ناراهت بود. بهش گفتم که تقصیر خودته که لوسش کردی برای همین هم ارزش تو رو نمیدونه. اگه تو هم با خودش مثله خودش رفتار کنی یا روش کم میشه و دیگه از این کارها نمیکنه چون از عکس العمل تو میترسه و یا اینکه لااقل تو هم دیگه دلت نمیسوزه و باهاش بیحسابی. یه فکری کرد و گفت شما راست میگی من خودم هم چند دفعه وسوسه شده بودم ولی به خودم میگفتم که نه من باید وفادار باشم اما حالا میبینم که اون اصلا لیاقته منو نداره......ولی من چه جوری این کارو بکنم....من تا حالا با کسی دیگه نبودم. منم گفتم تو نگرانه اون نباش....بعد با لبخندی بهش گفتم مگه من مردم؟؟اینو که گفتم یهو از خجالت قرمز شد و گفت یعنی با شما؟ گفتم آره من از تو سو استفاده نمیکنم میخوام بهت یاد بدم که چه جوری آزاد باشی و آزاد فکر کنی. بعد از اینکه اینو گفتم دیگه هیچ چیزی نگفت و منم مسیر و به طرفه خونه مجردیم کج کردم. تو خونه که رسیدیم براش یک شربت آلبالو درست کردم که یک کمی سر کشید بعدش من شروع کردم بغلش کردن و لب گرفتن.... اولش خودشو جم و جور میکرد اما به محض اینکه شروع کردم کسشو (از رو شلوار) مالوندن دیگه شل شد..... همزمان که لب میگرفتم با دست چپم بغلش کرده بودم و با دست راست از پشت گردن تا بالای کونش دست مکشیدم بعد دستم رو به زور تو شلوارش کردم و انگشت وسطیم رو به سوراخه کونش رسوندم و شروع کردم سوراخ کونش رو مالوندن.....جوووووون چه لبهای شیرینی.....سوراخ کونش نرم و مرطوب شده بود و همزمان با انگشت من کونش میچرخید....آروم آروم انگشتمو تو کونش کردم و شروع کردم چرخوندن...یه چند دقیقه که گذشت بردمش تو اتاق خواب و همزمان که لختش میکردم ..بوسش میکردم....لبش....گردنش....سینهاش. همین که امدم شورتشو دراوردم دیدم کسش خیس خیس و بی مو......بهش گفتم چی کار میکنی ....تو که اول خودتو خیس کردی.....زود لخت شدم تا چشمش به کیرم افتاد گفت وووواااا ی ی ی این چی دیگه ...چه کلفته....چه گنده س ... مثل یه نوشابه خوانوادس .....حالا دیگه هر دومون لخت بودم. خوابوندمش رو تخت....خودم هم روش و بین دو پاهاش....دست چپم زیر سرش و با دست راستم کیرمو به داخل کسش هدایت کردم.سرش که تو کسش رفت گفت آآآآآآ ی ی ی ی کسم داره پاره میشه ....خواهش میکنم یواش بکن....کیرمو دراوردم و یه خورده سرشو لای چاک کسش بالا و پائین میکردم و بعد دوباره تو کسش کردم...این دفعه تا ته کیرم کردم تو.....از درد و لذت و تعجب دهنش باز مونده بود و برای چند لحظه نفس نمیکشید....یهو داد زد آآآی ی ی ی ی کسم جر خورد!!!!!...کیرت کسمو پر کرده!!!!!......کیرتو تو کونم حس میکونم!!!! منم هی میگفتم جوووون...قربونت برم.....یه کمی تحمل کن.....دردت میاد؟؟؟؟ الان خوب میشه و هی عقب و جلو میکردم. دست چپم هنوز زیر سرش بود ماچش میکردم بعد دست راستمو بردم زیر کونش...دادم بالا...حالا دیگه جفت پاهاش بالا بود وکیرم تا خایه هام تو کسش میرفت و در میامد. میگفتم جووووون خوشت میاد؟؟؟کیرم قالب کست هست؟؟؟؟ ببین چه جوری کیرم مثل شیشه شور تو کست بیرون و تو میشه!!!! اونم هی آه و ناله میکرد. انگشتم رو دوباره تو کونش کردم....حالا دیگه خودم آمد و رفت کیرم و حس میکردم...دیگد دختره خودش هم شروع کرده بود به حال کردن و هی خودشو عقب و جلو میکرد....دیدم حالش خیلی خراب شده هی میگفت آخ جون ببین چه کیری تو کسمه جوووون ن این کسو بگا..... به خودم گفتم این کس اگه امروز از اینجا بره شاید بر نگرده پس بهتر که منم حسابی بگامش...کیرمو در اوردم....به دو زانو برش گردوندم ...کیرمو تا ته تو کسش کردم و هی عقب و جلو میکردم.....کمرش قوس برداشته بود ...سرش رو به بالا.....منم با دو دستم لمبه های کونشو باز کردم و با شستم سوراخ کونش رو میمالوندم. کیرمو (که از ابه کسش خیس شده بود) از کسش دراوردم گذاشتم رو چاک کونش و عقب و جلو میکردم گفتم ببین نترسی ها میخام بکنم تو کونت .گفت نه نه نه دردم میاد ...کیرت گندس کونمو پاره میکنه گفتم نترس یواش یواش میکنم توش. سر کیرمو چسبوندم در سوراخه کونش....دو طرفه کمرشو گرفتم و شروع کردم فشار دادن...دادش بلند شد...دیدم توش نمیره....دستامو گذاشتم سر شونه هاش فشار دادم.... سر کیرم رفت توش که یهو جیغ زد و خودشو پرت کرد جلو...دو دستی کونشو گرفته بود و از درد به خودش میپیچید. بعد از کلی قربون صدقه و دلداری دو باره ازش خواستم که لب تخت برام قمبل کنه. یکمی کرم نرم کننده با آب کسش به سوراخه کونش مالیدم و اول یک انگشتی بعدش دو تائی تو کونش کردم بعد دوباره سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم توش. نفسش بند امده بود....سوراخ کون تنگش دور کیرم قفل کرده بود کیرمو یواش یواش عقب جلو کردم تا یکمی که باز شد دو طرفه کمرشو محکم گرفتم و کیرمو تا خایه هام تو کونش کردم. داد میزد....آآآآی ی ی کونمو پاره کردی....ووووواااای ی ی ی کسو کونمو یکی کردی.....دیگه نمیتونم سوراخ کونمو جم کنم....دیگه نمیتونم بشینم..... ووواااای ی انم داره میاد بیرون....کیرت تو کونمه ولی تو کسم هم حسش میکنم..... منم میگفتم....جووون ن فدات شم دردت میاد؟؟.....فکر کردم کونت پاره میشه....تحمل کن الان اب میدم میگفت دارم از درد میمیرم....منم کیرمو دراوردم نشونش دادم گفتم ببین این داره تو کونت میره برای همین اینقدر درد میکشی تحمل کن ...بعد از من به هر کی دیگه که بدی درد نمیکشی. اینو که گفتم حشری شد و گفت پس منو بگا... منم دوباره کردم تو کونش و ایندفه از حال رفت و رو شکم خوابید منم همینطور افتادم روش و تند تند میکردم تو کونش و همزمان شروع کردم با کسش بازی کردن. یهو دیدم هوار کشید...سرش عقب و جلو میرفت و داد زد بیا اینم ابه کسم. منم دیگه وقتی داشت ابم میامد گفتم بیا..داره ابم میاد....همینطور که روش خوابیده بودم دستامو بردم پائین دو تا لمبرهاشو از هم باز کردم ...تا ته کیرم فشار دادم تو کونش و همونجا ابمو ریختم. وقتی کیرمو از کونش بیرون کشیدم دیدم کونش به اندازه قطر کیرم باز مونده و بسته نمیشه....بعد جفتمون بیحال افتادیم کنار تخت ...وقتی امد بره خودشو تو حموم بشوره.....اب کیرم(که به زردی میزد) از کونش تا سر زانوش راه افتاده بود

گریه یک مرد

سلام
گریه یک مرد
من و شيرين همديگرو خيلی دوست داشتيم طوری که دوستهای من و اون به ما حسودی می کردند. اون تقريبا هر روز خونه من می اومد و اگه يک روز همديگر رو نمی ديديم روزمون شب نمی شد خلاصه از اون عشقهائی که همه آرزوشو دارن. همه پارتيها و مهمونيها را با هم می رفتيم. و خلاصه عين يک زن و شوهر درست و حسابی که فقط به خاطر بعضی محدوديتهائی که خودتون بهتر می دونيد فقط شبها با هم نبوديم و اين را هم بگم که شيرين هنوز دختر بود و منم اونقدر دوستش داشتم که شيرينی سکس کامل با اون را گذاشته بودم واسه وقتی که با هم ازدواج کرديم. هر چند که خودم به اين چيزها زياد اعتقاد ندارم ولی به خاطر احترامی که براش قائل بودم حرفشو گوش می کردم و قرار بود تابستون سال پيش به محض اينکه درسم تموم بشه با خوانواده ام به خونه اونا برای خواستگاری و چيزهای ديگه بريم داستان از اين جا شروع شد که يک روز شيرين طبق معمول برای نهار اومده بود خونه من. من چون مجرد بودم زياد مورد توجه همسايه ها بودم و رفت و آمدهای من را خيلی کنترل می کردند. به خصوص که يکی از همسايه های طبقه بالا هم از اون خايه مالهای بسيجی زن جنده بود اون موقع من دانشجو توی شهر قزوين بودم ولی شيرين بچه خود قزوين بود و ما همونجا همديگر رو ديده بوديم. خلاصه بعد از نهار طبق معمول رفتيم رو تخت تا هم يک حالی به سبک خودمون بکنيم هم بعدش يک چرتی بزنيم. وسط عشق بازی خودمون تو روياهای خودمون غرق بوديم که ديديم صدای در مياد بی خيال شديم و گفتم که باز نمی کنم ولی ول کن نبود محکم و محکم تر در زد و بعدش يهو صدای شکستن شيشه اومد چشمتون روز بد نبينه مامورا بودن در را باز کردن و اومدن تو ما را همونطوری گرفتن و بهمون گفتن لباس بپوشيم تا بريم. خلاصه اش می کنم ما را بردن تحويل آگاهی قزوين دادن شب من را همونجا نگه داشتن ولی از شيرين ديگه هيچ خبری نداشتم خيلی التماسشون کردم که اونو ولش کنن و هر چی که می خوان بجاش از من وثيقه يا هر چيز ديگه ای بگيرن. دنيا برام سياه شده بود اگه خوانواده شيرين بو می بردن خيلی ضايع می شد. منو تو بازداشتگاه اداره آگاهی قزوين تا صبح نگه داشتن يک اتاق سرد. ( توی اسفند ماه بود ) بدون حتی يک پتو ما هفت نفر توی اتاق شش يا هفت متری بوديم. تا صبح لرزيديم اونهائی که سابقه داشتن رفته بودن زير موکت کف اتاق و با گرمای همديگه خوابيده بودن ولی من از فکر و خيال و سرما نتونستم بخوابم ( اونهائی که چند روز اونجا بودن می گفتن که بهشون يک روز در ميون يک کاسه از غذای سربازا را میدن که هفت هشت نفری بخورن تا زنده بمونن و بتونن کتک بخورن و در سلول را هم هر بيست و چهار ساعت يک بار پنج دقيقه باز می کنن تا بتونی بری دستشوئی و بقيه کاراتو بکنیقابل توجه طرفداران حقوق بشر هر چی باشه يک آدم خلافکار بالاخره آدم که هست. صبح ساعت ده بود که من را برای بازپرسی بردن بالا توی يک اتاق سه تا افسر نشسته بودن هر سه تاشونم داشتن بازپرسی می کردن يکيشون هی می زد تو گوش يک پسر بچه هشت نه ساله هی بهش می گفت بگو ديگه چی دزديدی. پسره می گفت به جون مامانمون هيچی آقا فقط يک بسته شوکولات از همين بقالی ابرام آقا. اونيکی از يک کلاهبردار ظاهرا باسابقه بازجوئی می کرد و عين همون پسره می زد تو گوشش هر چند که به نظر می رسيد حداقل پنجاه سالی سن داشته باشه. يکی ديگه هم که قرار بود من برم پيشش داشت راجع به يک باند قاچاق عتيقه از يک شاهد بازپرسی می کرد. سربازه گفت برو پيش اون آخريه اسمش جناب سروان نسائی. من رفتم جلوی ميزش تا منو ديد گفت اسمت چی بود؟ گفتم روزبه. گفت آهان يادم اومد و بلند شد علی الحساب يکدونه خوابوند تو گوشم. يکدونه هم زد زير پام خوردم زمين. گفت همون جا بشين بلند نشو. و بعد يک کاغذ داد دستم و گفت بنويس گفتم چی گفت : خفه شو مادر قحبه بنويس من واقعا نمی دونستم چی بايد بنويسم. خلاصه کس شعر وقايع ديروز رو نوشتم از طرفی هم تمام فکرم پيش شيرين بود بعد از نيم ساعت نوبت من شد کاغذ رو ازم گرفت بعد از خوندن گفت منو مسخره می کنی سوسول بچه تهرونی!! الان يک بلائی سرت می يارم که اسم خودت هم يادت بره ( خوب راستش من اصلا نمی دونستم که اون چی می خواد من براش بنويسم ) سرباز را صدا کرد و گفت اين کونی راببر پائين ( قابل توجه که همه اين رفتار و فحشها رو جلوی همه مراجعه کننده ها اعم از زن و مرد و بچه که خيليهاشون از اقوام و خانواده متهمين بودن انجام می داد چون بخش کاملا اداری بود مثلا اون مرد پنجاه ساله که يک افسر سی سی و پنج ساله کتکش می زد زنش هم بيرون دم همون در ايستاده بود و همينطور گريه می کرد ولی تخم نمی کرد حرفی بزنه ) بعد دو تا سرباز اومدن همونجا با يک پارچه چشمامو بستن و از چند تا پله بردنم پائين و ظاهرا وارد يک اتاق شديم. اونجا خيلی گرم بود و من احتمال دادم بايد يک جائی مثل موتور خونه باشه و من تمام مدت نمی دونستم چه اتفاقی داره ميافته يهو ديدم دستامو بردن پشت و با يک طناب بستن بعد با همون طناب بلند از پشت از دستام آويزونم کردن چنان دردی به کتفهام ميومد که ديگه داشتم از حال می رفتم يک دقيقه ای که گذشت اونقدر داد و فرياد کردم تا که ديگه کتفهام بی حس شدن و دردشون را فراموش کردم بعد همون نسائی ديوس اومد پائين و بهم گفت بگو ببينم چند تا از اين دخترا را کردی تا حالا تا اسم ده تاشونو با آدرس و مشخصات نگی همونجا آويزون نگه ات می دارم من ديگه داشت دود از کله ام بلند می شد آش نخورده دهن سوخته گفتم بابا من که جنده باز نيستم اونم نامزدمه می خوايم با هم ازدواج کنيم. ولی هر چی می گفتم بيشتر کتک می خوردم. همون بالا اونقدر منو با تسمه و زنجير زدن که از هوش رفتم و وقتی بلند شدم تو همون سلول ديشبی بودم خلاصه چهار شبانه روز اونجا موندم و روز سوم توی شکنجه بعدی اسم هفت هشت تا جنده معروق قزوين رو که از بر و بچه ها شنيده بودم يا خودم می دونستم براشون گفتم و اقرار کردم که همشون را آوردم خونه و کردم ( پشت سرم نگيد ای بی خايه که اعتراف دروغ کردی اگه خودتون جای من بودين اعتراف می کردين بلا نسبت خواهر خودتونم کردين ) در ضمن اين اعتراف را بعد از يک ساعت لخت توی برف توی حياط خوابيدن در حاليکه دستام را از پشت بسته بودن و يک ميله زيرم بود و پاهام رو رو به بالا به ميله پرچم جمهوری اسلامی ( کيرم تو هر چی جمهوری اسلاميه ) بسته شده بود کردم. خلاصه ما رو فرستادن دادگاه. تو دادگاه هم وقتی به قاضی گفتم که اعترافاتم را همش به خاطر اينکه کتک خوردم کردم و جای تسمه و طناب دور دستم را به قاضی نشون دادم اون گفت اگه فکر می کنی که دروغ نوشتی پس می خواهی دوباره يک هفته بنويسم برات تحت اختيار آگاهی تا شايد اين دفعه راستش رو بنويسی تازه وقتی اين را شنيدم يادم اومد که به هيچ چيز اين مملکت آخوندهای مادر قحبه نبايد اطمينان کرد چون همشون دشمن ما جوونا هستن و می خوان ما را از بين ببرن. و بسی خيال باطل که فکر می کردم حداقل قاضی که جای عدالت نشسته حرفم را باور ميکنه ولی يادم رفته بود که قاضی آخوندها هم مثل خودشون خونخواره و دادگاه يک قرار ده ميليون تومانی با توجه به اعترافات بلند بالای ما صادر کرد دو روز زندان بودم و بابام سند خونه را گذاشت و منو آورد بيرون. وقتی از زندان اومدم بيرون فهميدم که شيرين هنوز زندانه و وثيقه براش قبول نکردن بعد از پنج روز که ما اصلا نمی دونستيم شيرين دقيقا تو آگاهيه يا زندان چوبيندر ( زندان قزوين در منطقه ای به اسم چوبيندر در فاصله پنج کيلومتری خود شهر قزوين است ) يک روز که من تو خونه درزا کشيده بودم و افسوس گذشته ها را می خوردم تلفن زنگ زد و برداشتم و ديدم خودشهانگار که دوباره دنيا را بهم دادن ولی نگران و ناراحت بود گفت که می خواد من را ببينه منم ديوانه وار چون دلم داشت برای يک دفعه ديگه ديدنش می ترکيد سريع رفتم تو پارک و منتظرش موندم ( ديگه جرت نمی کردم که تو خونه همديگر را ببينيم ) وقتی ديمش بی اختيار هر دومون گريه کرديم. خيلی عوض شده بود شيرين از اون دخترای خيلی زيبا بود که همه به زيبائيش چه دوستای من و چه دوستای خودش اعتراف داشتن از اونهائی که هر وقت با هم می رفتيم بيرون همه به ما نگاه می کردن و پچ پچ می کردن خلاصه از اونهائی که بين هم سن و سالای خودش يک سر و گردن بالاتر و زيباتر بود ولی حالا از اون زيبائی چيز زيادی نمونده بود جز يک صورت لاغر و خشکيده با چشمهای گود رفته و کبود شده ( الان که دارم اينا رو می نويسم اينقدر اشک تو چشام جمع شده که ديگه مونيتور رو نمی بينم اميدوارم نسل هر چی آخونده از رو زمين برچيده شه ) و اون روز توی پارک اونقدر چيزای باور نکردنی شنيدم که تا امروز که حدودا يک سال از اين ماجرا می گذره هنوز در يک جور شک به سر می برم و با انواع و اقسام قرص اعصاب و ورزشهای تمدد اعصاب تونستم زندگی نه زندگی بهتره بگم تونستم زنده بمونم. اون گفت اون شب اول بردنش به زندان چون تو آگاهی جا برای زندانيهای زن نداشتند بعد فرداش صبح زود افسری به نام حق گويان از اداره آگاهی قزوين شخصا با اتوموبيل شخصی خودش رفته که اونرو برای بازپرسی به اداره آگاهی برگردونه. ( قابل توجه چون اعزام مجرمين از زندان به صورت اعزام بدرقه حتما بايد با اتوبوس يا می نيبوس خود ارگان صورت بگيره پس ببينيد که تو چه مملکت بی قانونی زندگی می کنيم که يک زندانی رو يک افسر ديوس آگاهی بی هيچ تشريفاتی تحويل می دن ) همونطور که گفتم زندان شهر قزوين خارج شهر بود اون افسر خواهر کسه بين راه به شيرين پيشنهاد رابطه داده و گفته اگه يک شب با اون بمونه پرونده را مختومه اعلام می کنه خلاصه تو ماشين می خواسته شيرين را دست مالی کنه و راضيش کنه که شيرين تو پليس راه يکدفعه از ماشين پياده می شه و می ره تو دفتر پليس جريان را بهشون می گه ولی اونام وقتی می بينن طرف از خودشونه دوباره شيرين را تحويلش می دن خلاصه افسره عقده می کنه و يک پرونده بلند بالا براش يعنی برامون درست می کنه و علاوه بر رابطه نامشروع تو پرونده ما مواد مخدر و مشروب هم اضافه می کنن و می گن که ما هر دو تا مست بوديم و تازه مقداری ترياک و حشيش هم از خونه من پيدا کردن. بعد از دو سه روز که شيرين را هی می بردن و هی بر ميگردوندن يک روز تو آگاهی تا ساعت هشت شب تو دفتر رئيس آگاهی نگه اش می دارن و ساعت هشت که اداره تقريبا خلوت می شه اونو می برنش به همون شکنجه گاه که همون زير زمين اداره بوده يک خورده کتکش می زنن و بعد اون يکی افسره که اسمش نسائی بود مياد تو و سربازی را که مسئول کتک زدن بوده از اتاق بيرونش می کنه و حال فقط شيرين می مونه و دو تا افسر يکی حق گويان و يکی نسائی تهديدش می کنن که اگه باهاشون رابطه نداشته باشه همونجا لختش می کنن و می کننش شيرينم که يک دختر معصوم هجده ساله بوده شروع می کنه به جيغ زدن ولی اون ديوسهای مادر قحبه دوتائی دهن و دستاشو با طناب و دستمال می بندن و اول نسائی ديوس شروع می کنه به تجاوز به شيرين هيجده ساله معصوم منشيرين گفت که اينقدر ترسيده و شکه شده بوده که توان دفاع از خودش را نداشته بعد ۱۵-۲۰ دقيقه اونيکی ديوس يعنی حق گويان مياد تو و نسائی بهش می گه اشتباه کرديم طرف دختر بود چون ازش خون اومد حق گويان می گه اشکالی نداره کاریه که شده و اونم به شيرين تجاوز می کنه و بعدشم نوبت اون سرباز جلاد می رسه که که احتمالا برای اينکه يک وقت يک جائی حرفی نزنه به اون هم اجازه می دن شيرين من را بکنه وقتی اينا را برای من تعريف می کرد ديگه چشمام داشت سياهی می رفت و هيچ جا رو نمی ديدم. بعد از اون جريان ما به پزشک قانونی رفتيم و يک شکايت هم نوشتيم و به دادسرا رفتيم. ولی بعد از گذشت سه ماه وقتی به دادگاه رفتيم به خاطر سابقه پرونده ای که خودمون تو همون دادگاه داشتيم متوجه شديم که از بين بردن پرده شيرين را گردن من انداختن و همچنين قاضی مجبورمون کرد برای حفظ آبروی خودمونم که شده شکايتمون را پس بگيريم و به حق خود قانع باشيم و جرمی را که کرديم بی دليل و مدرک گردن کس ديگری نندازيم. خوب البته راست هم می گفت چون نه ما مدرکی داشتيم و نه شاهدی و الان مدت ۶ ماهه که نه من شيرين راديدم و نه حتی باهاش تلفونی صحبت کردم. اون برای هميشه تو خونه مونده و مثل ديونه ها به زندگی سياهش ادامه می ده من هم ديگه دانشگاه نرفتم و به تهران برگشتم و بدون هيچ اميدی به آينده فقط نفس می کشم و با ياد خاطرات گذشته خودم و شيرين زيبايم زندگی می کنم. چون اون تصميم گرفته تا آخر عمرش با هيچ کسی ازدواج نکنه!و هر بار که فکرش را می کنم که اگر هر جای ديگری غير از ايران و زير سلطه اين آخوندهای خونخوار و اين مملکت ظالم و فاسد زندگی می کردم الان شايد با شيرينم ازدواج کرده بودم و منتظر بوديم که تا چند ماه ديگه تولد اولين فرزندمون را جشن بگيريم و مشغول طراحی برنامه های آينده زندگی شيرينمون بوديم حالت ديوانگی بهم دست می ده. البته می دونم که خيلی از شما ها که دارين اين متن را می خونين خودتون شايد دل خيلی پرتری نسبت به من از اين رژيم خونخوار داشته باشين. پس ای دوستان و دوستاران سرزمين ايران تا کی می خواهيم چشم خودمون را به روی تمام اين بی عدالتيها و خونخواريه ببنديم؟

ماتادور

سلام
ماتادور
برای کاری اومده بود سر کار من. بايد باهاش صحبت می کردم ولی نمی تونستم.کی می تونه با يک پسر خوش تیپ موهای مشکی و چشمای خاکستری راحت صحبت کنه. حتی من که هيچوقت کم نميارم خيلی جدی باهاش حرف می زدم.من اصولا شوکه که می شم جدی می شم. شايد برای اينکه کم نيارم. رفت که فردا دوباره بياد.رئيسمون اومد و گفت: از دست نديا!!! خيلی بهم ميائين!!! تو دلم گفت: آره تا حالا لابد 6 تا بچه داره!!!
فرداش اومد. کمی درباره کار حرف زديم. اصولا اسپانيائی الاصل بود و برای ماموريت کاری اومده بود.بهم گفت: فکر کرده من لاتينم!!! بهش خنديدم. وقتی فهميد من ايرانيم تعجب کرد گفت چرا حجاب ندارم. خلاصه همون باعث شد که سر صحبت باز بشه و ازم بخواد ساعت استراحتمو با هم بريم قهوه بخوريم. گفتم من معمولا از ساعتای استراحتم استفاده نمی کنم ولی باشه!! وقتی می رفتيم بيرون همه بهم چشمک می زدن. رئيسمم يک بی لاخ به منظور خوش شانسی بهم داد. هر وقت کسی برام خوش شانسی آرزو می کنه خنده ام می گيره.
خلاصه کلی درباره ايران و اسپانيا رايزنی کرديم.بعد بهم گفت: فردا شب که می شد شب شنبه دوست دارم با اون و دو تا دوستاش برم کلاب. گفتم باشه!!البته اون اينطوری نگفت منم فوری نگفتم بعععععله!!!به هر حال
فرداش دل تو دلم نبود سر کار به هيچ کس نگفته بودم. تلفن رد و بدل کرده بوديم تا آدرس بگيره بياد دنبالم.۹ شب زنگ زد که بياد دنبالم!!!
دل تو دلم نبود وای که اين پسر چقدر خوش تیپ بود و صورتشم انگار يک قلم زن ماهر تراشيده بود. دلم می خواست بپرم ماچش کنم ولی خوب کمی کلاس داشتنم بد نيست. دوستاش زن و شوهر اسپانيائی بودن با انگليسی خراب
خوب تو کلاب کلی مشروب خورديم.حواسم بود زياد نخورم. می دونستم بعدا ديگه جلو دار خودم نيستم و کلی حرف زديم براش عجيب بود که مشروب می خورم و اينکه تنها اينجام!!!!!! شب که می خواستيم بيارتم خونه قبل از اينکه از کلاب بيرون بيائيم دور از چشم دوستاش بغلم کرد و و منو بوسيد. دستاش تو موهام بود. لبای داغش رو لبم می چرخيد. می خواستم تا ابد ادامه پيدا کنه. دلم نمی خواست چشمامو ببندم. دوست داشتم چشمای قشنگشو که از شهوت برق می زد با وجودم ببينم.
دم خونه که رسيديم. با تمام وجودم می خواستم دعوتش کنم بالا ولی خوب قرار بعدی فردا بود لب دريا
ظهر تنها اومد دنبالم. زير لباسم مايو پوشيده بودم. مايو دو تيکه نارنجی امو که خيلی دوستش دارم.خوشحال بودم تنهائيم!!! گفت اول بريم يک چيزی بخوريم يا اول بريم کنار دريا. گفتم کنار درياداشتم می مردم بدنشو ببينم.روز گرمی بود و کنار دريا قيامت بود. لباسامونو در آورديم. وای جای همه دخترا خالی .چه هيکلی.من که مدهوش شدم. پوست برنزه بدن خوش تراش. کمی ماهيچه روی شکم آه
کمی رفتيم تو آب و آب بازی کرديم. قطره های آب رو بدنش می لرزيد و عين الماس برق می زد بعد اومديم رو حوله دراز کشيديم. رو به آفتاب و بعد رو به هم . حرف می زد ولی من گوش نمی دادم شديدا تحريک شده بودم.نمی دونم چشمام چه حالتی شده بود.گفت: چشمات عجيب شده بعد ساکت شد.خم شد منو رو حوله بقل کرد. اول زير گردنم و بعدش لبمو بوسيد. شايدم مکيد بعد نگاهم کرد و خنديد. گفت بريم ناهار بخوريم بعد از نهار هم منو رسوند خونه.داشتم ديونه می شدم. می خواستم با زور بکشونمش بالا. ولی از طرفی غرورم نمی ذاشت. پيش خودم می گفتم: يکی دو هفته ديگه می ره از ماشين پياده شد و گونه هامو رسمی بوسيد. بعد گفت: پس فردا ميائی ديگه!!!کجا؟خريد ديگهفکر کنم اونقدر محوش شده بودم که نمی دونم کی حرف خريدو زده بود.گفتم : آره حتما.ساعت چند ؟گفت: ۱۰ صبح ميام دنبالت و رفت!!!من که کاملا نا اميد شده بودم. فردا صبح اومد دنبالم و رفتيم خريد. کلی دماغم آويزون شده بود. اصلا با زور حرف می زدم. ولی خوب از طرفی دلم می خواست شديدا غرورمو حفظ کنم! و به روی خودم نيارم. موقع نهار بهم گفت: دوست داری بريم هتل غذا بخوريم. تو تا حالا هتل نيومدی! من که ديگه حوصله تعجب کردنم نداشتم؛ گفتم باشه
بعد از خوردن غذا با هم رفتيم تو اتاقش. اتاقش خيلی مرتب بود. يک پنجره گنده رو به دريا داشت. نشستم رو زمين. زمين چوبی و خنک. يک احساس خوبی بهم می داد. مثل تابستونا روبروی کولر بخوابی و کتاب دلخواهتو بخونی. بی توجه بهش دراز کشيدم رو شکم رو به پنجره.دريا را می شد از طبقه بالا ديد تا دور دورای آبی- نوشيدنی چی می خوری؟- از اينکه فکرمو شکسته بود عصبانی بودم.- فرق نمی کنه.کنارم دراز کشيد. گيلاسو داد دستم. گيلاس گرمای خاصی داشت. شراب قرمز. از وقتی از ايران اومدم نخورده بودم. مثل يک قرن می مونه. بدون اينکه بدونم به شراب خيره شده بودم.- به چی فکر می کنی؟- به هيچی.- چه جوری می شه به هيچی فکر کرد؟ صورتمو کشيد به سمت خودش.- بذار چشماتو ببينم. می دونستی دور چشمات خط سرمه ايه.نگاهش کردم. خنده ام گرفت.- شايد اونقدر مشکيه دورش رنگ داده!
گفت: چشمات می خندن. حرف می زنن. غمگين می شن تو فکر می رن.به چشماش نگاه کردم. چشماش منو ياد خوشيهام می انداخت. احساس می کردم تو عمق چشماش می رم. دارم شنا می کنم تو چشماش . نمی دونم چند دقيقه شد به نظرم ساعت ميومد ولی صورتش بهم نزديک و نزديک تر می شد. نفسش صورتمو نوازش می کرد. خنکی منظره دريا.عمق چشمهای خاکستری.گرمای لبش خنکی وجودمو گرفت.سرم توی دستاش بود. چشمامو يک لحظه باز کردم. از ديدن نگاهش خجالت کشيدم. من و خجالت؟ لبا بهم پيچيده شده بود. دستش روی پشتم؛ کمرم می لرزيد. بدنم به لرزه افتاده بود. تجربه شيرينی که هر گز قبل از اون نداشتم. منو به خودش چسبوند. صدای قلبشو می شنيدم. انگار داشت از سينه بيرون ميومد. شايد با صدای قلب من يکی می شد. از خود بی خود شده بوديم. بوسه هامون روی صورت؛ گردن؛ گوش ؛ چشم؛ لب و حتی بينی! دستمو تو موهای مجعد مشکی اش فرو بردم. اونم کش سرمو در آورد يعنی موهامو باز کرد. دستشو کرد لای موهام. من موهامو دوست ندارم! ولی از اينکه کسی با موهام بازی کنه لذت می برم. دلم نمی خواست لحظه ها تموم شه می شه نگه اشون داشت و هی باز خونی شون کرد؟ دستشو رو بدنم می چرخوند ولی به سینه هام نزديک نمی کرد. آتيش دستش منو می سوزوند. بلوزشو در آورد.آه که چه هيکلی. کمی معذب شدم. هيکل بدی ندارم ولی مدتها است که ديگه ورزش حرفه ای را کنار گذاشتم. بيشتر منو به خودش چسبوند و از پشت تاپم را سعی کرد در بياره. کمک نکردم.نمی خواستم وقفه ای به کارش بدم. هيچوقت اينقدر لذت نبرده بودم. سينه بندمو در نياورد. با در آوردن بالاتنه من عقب کشيد و نگاهم کرد.چه نگاه سوزانی. پوستم می سوخت و می سوخت دوباره بغلم کرد. بوسه ها را نثار بدنم می کرد. من کاری نمی کردم. فقط لذت می بردم. بعد به خودم اومدم. نوازشهامو شروع کردم. روی بدن عضلانی روی پوست برنزه. دستم ناخود آگاه می لرزيد. می لرزيد و می لغزيد روی بدنش انگار نمی خواستم تراش بدنش هيچوقت يادم بره سينه بندم را در آورد. آروم سينه هامو نوازش کرد. بعد هم بوسه. کم کم بوسه ها به گازهای عاشقانه تبديل می شد منهم از خود بی خود بودم دوست داشتم تمام بدنشو گاز بزنم. ولی به گوش و آرنج خودمو قانع می کردم شلوارش را همونطور که تو بغلش بودم در آورد. به سختی با پاهام سعی کردم کمک کنم. دامنم در آوردنش سخت نبود. روی من بود. احساس می کردم شير پرقدرتی روی بدنمه. سنگين نبود و يا شايد کاملا وارد سنگينيش را هدايت می کرد که روی من نباشه بدنم را پر از بوسه و گاز کرد. چند بار از صورت؛ گردن ؛ سينه . دستها و پاهامو بوسيد. بعد شورتم را در آورد. در حين در آوردن نگاهم می کرد. گونه هام گرم شده بود. خنده نرمی کرد و منو بوسيد. و بعد رفت پائين. اصولا من از اورال سکس خوشم نمياد. سعی کردم با دستام سرشو بکشم سمت خودم ولی موفق نبودم.آهسته گفت: آروم باش.راحت باش لبه ها را گاز می گرفت. نرم و آهسته. کناره های اونا را می ليسيد و بعد هم وسط پامو. زبونشو اون وسط تکون می داد. می لرزيدم. از اشتياق بود يا از هيجان؟ نمی دونم.منو بوسيد.صورتمو لبمو. بعد آروم چرخيد نوبت من بود. بدون کلامی معلوم بود که نوبت منه. حالا من رو بودم. منهم بوسيدمش تمام تنشو. و بعد شروع به ليسيدن محل تماس پاش با آلتش شدم. از لذت ناله می کرد. شورتشو کشيدم پائين باسنشو برد بالا تا راحت بتونم. بعد همونطور که می بوسدمش با پنجه پام شورتشو کشيدم تا پائين پاش و در آوردم بعد آلتشو گذاشتم لای سينه هام و شروع به ليسيدن کردم. لذت می برد. زياد اينکارو نکردم. برگشتم روی اون همديگر را بوسيديم. ديگه وقتش بود. منو دوباره چرخوند. دوباره غرق بوسه کرد منوپاهامو حلقه کردم دور کمرش و با کشيدن پاهام روی کمرش و پوست بدنش نوازشش کردم. شش ماهی بود سکس نداشتم. می دونستم که درد خواهم داشت. نه نبايد به درد فکر کنم. التشو به مال من می ماليد. چندين بار. خيلی سفت داغ و بزرگ و کلفت بود. بايد اعتراف کنم ترسيده بودم. با دست گذاشت روی سوراخ. نبايد به خودم تلقين کنم. اين حرف دکتر بود. بايد آروم باشم و خودمو شل بگيرم.آخخخخ. با تعجب نگاهم کرد. بيشتر فشار داد. دوست نداشتم صدا بدم ولی نمی شد. احساس می کردم الان از درد ديوانه ميشم. بيشتر فشار داد. يکی از پاهامو دور گردنش گذاشت. بی اختيار با جلو اودن و فشار هل دادن اون من عقب می رفتم. به شيشه قدی رسيده بودم. سرم به شيشه پنجره فشار می آورد. از شدت فشار و درد ؛ سرم درد شده بود. سرم به عقب متمايل بود. دريا را می ديدم. آه. بالاخره داخل بود کمی فشار می داد می خواست حرکت کنه. آخ که هر بار به دهانه نزديک می شد. باز درد می گرفت. بايد خودمو غرق کنم. توی آبی دريا آه. نور آبی روی سقف افتاده. روی چشماش افتاده.آه درونم داغ شده بايد خودمو نگه دارم الان نبايدآه . با حرکات و تکونهاش سرم به شيشه می خوره. دستاش را سپر سرم می کنه. بدن داغ و خيس عرقشو بهم می چسبونه. گلومو می بوسه. با دستی که سپر سرمه؛ صورتمو به سمت خودش می ذاره وآه بلندی می کشه. صدامون تو صدای هم گم می شه. لباشو محکم رو لبام فشار می ده. سردی زمين چوبی با گرمای بدنامون ترکيب آب و آتشه. جلو: عقب آه.بوسه هامون وحشيانه شده و گاز حرکاتش تند و تند تر می شن.فرياد بلندی می کشم. هر دو ارضا شديم.دستم به گيلاش شراب می خوره.آبی دريا با سرخی شراب عجب ترکيب زيبائی دارد
صبح که از خواب پا شدم روی تخت بودم؟ چطوری و کی رفته بودم رو تخت؟ نمی دونم! نگاهش کردم. نور آفتاب رو پشتش می رقصيد. هنوز خواب بود. رو شکم خوابيده بود. عين يک تنديس زيبا. گاهی اوقام پهلوهاش از نفسش پر و خالی می شدند.
وارد حمام شدم. چه حمام زيبائی. وان از وان معمولی نسبتا بزرگتر بود. با دور شيشه ای. قسمتی از سقف حمام و ديواره ها از آئينه بود. وان را پر از آب کردم و وارد شدم. بدنم را در آئينه می ديدم. نوک پستانهايم بيرون از آب بود. آب قسمتهائی از بدنم را پوشانده و بعضيها را نه. صحنه تحريک کننده ای بود حتی برای خودم.آب منو به خودش می کشوند. اين چه خاصيتيه نمی دونم. حتی آب راکدم همينطوره. پاهامو حرکت داد؛ قطرات روی تنم لرزيدند. شايد با من عشق بازی می کردند. چشمامو بستم. اولين باری بود که می تونم به جرات بگم به هيچ چيز فکر نمی کردم. حرکت آب و بازی آب بد جور تحريکم می کرد. کف پاهامو روی لبه وان فشار دادم. آب به وسط پام می خورد. چه آرامشی.داغی نگاهش آب رو روی تنم بخار می کرد.چشمامو باز کردم. پوست تنم هدف نگاهای سوزاننده اش بود.راست کرده بود. لبخند شرم آلودی زدم.- کی بيدار شدی؟ - يک ۵ دقيقه ای هست دارم نگاهت می کنم.وارد وان شد. نشست پائين پام. پاهامو بالا آورد. و به کسم حمله ور شد. می ليسيد؛ گاز می گرفت؛ می بوسيد.زبونشو داخلم حرکت می داد روی سوراخ لوله می کرد. لبه ها و کناره های پامو گاز می گرفت. من از هيجان می لرزيدم. دستهامو بالا برده بودم و به موج ايجاد شده می پيچيدم. سعی کردم بلند شم. با کمکش توی بغلش نشستم. نفس عميقی کشيدم و سرم را داخل آب بردم. کير داغ؛ بلند و کلفتشو تو دهانم کردم. تا ته. اونقدر بلند بود که تو حلقم فرو رفت. داشتم خفه می شدم. سرم را بالا آوردم و نفس کشيدم و دوباره می ليسيدم.کناره های پاشو گاز می زدم. کيرشو می بلعيدم و به کناره های دهانم می بردم و می چرخوندم تخمهايشو با دست نوازش کردم و داخل دهانم بردم. رگ زير کيرش برجسته شده بود با آن بازی کردم. گفت بذار شروع کنيم و منو برگردوند. صورت و پستانهايم به سمت آئينه بود و باسنم رو به اون. کير بلند و کلفتشو تو دست گرفت و به سوراخ باسنم نزديک کرد. ترسيدم؛ بجز يک بار که بهم تجاوز شده بود از پشت دخول نداشتم. ولی برخلاف تصورم کيرشو روی کسم ماليد و با اون شروع به بازی کرد روی تپه های کسم. مثل وقتی که ايران بودم و پسرها سکس اينطوری باهام داشتن چون فکر می کردند من باکره ام.بعد چندين بار که آن را روی آلتم ماليد آن را توی سوراخ کرد و موزون شروع به حرکت کرد. آرام حرکت می کرد. حرکت بدنم را در آيئنه می ديدم. پستانهايم جلو و عقب می شد. از ديدن اونها هميشه متعجب می شوم.همان پستانهائی که ۱۴-۱۵ سالگی آرزوی بزرگ شدنشون را داشتم حالا با کاپ سی! بعضی وقتها احساس می کنم پيراهنم را می خواهند پاره کنند.با دستهاش اول پستانهايم را گرفت و نوک آنها را فشار داد. بعد يک دستش را به سمت دهانم آورد. انگشتانش را با هيجان گاز می زدم. فشار کيرش در سوراخم داشت سوراخمو پاره می کرد. يکدفعه کشيد بيرون و اين دفعه وحشيانه مرا چرخواندو پاهايم را بالا آورد و دور گردنم انداخت و با دست کيرش را به سمت سوراخ آزرده ام حرکت داد و محکم کرد توش. سوراخم جمع شده بود پس چندين بار فشار داد. ناله ها و فريادهام حاکی از درد بود و لذت.کيرش را در وجودم حس می کردم. کمی نگه داشت و بعد محکم به داخل فشار داد و بعد وحشيانه شروع به حرکت کرد. دو مرتبه محکم فشار داد. آخ که سر کيرش را در ته بدنم حس می کردم. منو بغل کرد. کمرم درد گرفته بود. پستانهايم را گاز گرفت و بعد صورت و بدنم را.جای گاز ها را در آئينه می ديدم انعکاس صدايم در حمام مويسقی متن ايجاد کرده بود.حرکات پشتش؛ صورت جمع شده از درد و لذتم را می ديدم.وقتی منو محکم بغل کرد و نگه داشت فهميدم لحظه انفجاره نيمه کشيد بيرون و با دست کيرشو نگه داشت.نمی خواست ارضا شه. کيرشو به سمت لبهام آورد و آزاد کرد.قطرات سوزان آب روی لبهای داغ و تشنه ام می لرزيد

مسعود 4

سلام
مسعود 4
مهرناز و خالش-2
بعد مسعود شروع کرد به خوردنه پستوناي خاله اما معلوم بود که اصلا راضي نيست که اينجا باشه بعده چند دقيقه خاله گفت :مهرناز خيلي از سکس با شما برام تعريف کرده طوري تعريف ميکنه که دهنه هر زني رو واسه سکس با شما اب مي اندازه اما مثله اينکه شما از من خوشت نمياد نه؟ مسعود ديد که خاله ناراحت شده زود اونو گرفت بغلش و خوابوند رو مبله 2 نفره و رفت سراغه گردنش خاله گفت:اها حالا شد يه چيزي بعد مسعود در همون حالتي که داشت گردنه خالهو ميخورد اروم اروم شروع کرد و رفت طرفه سينه هاش و طبقه معمول سانتي متر به سانتي متر سينشو ميخورد خاله هم ديگه اينقدر داشت حال ميکرد که صداش تا 10 تا خونه اون ور ترم ميرفت منم که ديگه واقعا حشري شده بودم وقتي دستمو کردم تو شلوارم ديدم که شورتم خيس شده و منم شروع کردم با انگشتم کسو چوچولمو بازي دادن مسعودم همچنان داشت سينه هاي خاله ميخورد وقتي مسعود يواش نوک پستوناي خالهو گاز ميگرفت خاله به زمين داشت چنگ مي انداخت مسعود حدوده بيست دقيقه اي پستوناي خالهو خورد بعد خيلي خيلي اروم همون طور که داشت بده خالهو ليس ميزدو مي خورد به طرفه شکمشو نافش رفت بعد يواش يواش با حوصله و وسواسي خاص شورته خالهو در اورد و با نازو عشوه شروع کرد به خوردنه کسش منم که ديگه داشتم ديوونه ميشدم از اشپزخونه زدم بيرونو رفتم نشستم کناره خاله و شلوارمو در اوردمو شروع کردم به لب گرفتن از خاله دوتا مونم از شدت حشر وعرق کرده بوديم من در همون حاليکه داشتم از خاله لب مي گرفتمو يه دستم هم داشت با کسم ور ميرفت به کسه خاله نگاه ميکردم که مسعود داشت تند تند زبونشو ميکرد توش خاله که چشماشو بسته بود و داشت رو هوا سير ميکرد و صداش داشت گوشمو کر ميکرد مسعود داشت دوباره مثله پستونه خاله کسشو هم گاز ميگرف و لحظه به لحظه خاله هم صداش بيشتر ميشد هم زياد وول ميخورد منم که اينقدر با کسم ور رفته بودم ديگه کم کم به نفس نفس زدن افتاده بودم بعد مسعود انگشت اشاره شو اروم کرد تو کسه خاله و انگشت بعديشم پشت سره اون و شروع کرد به چرخوندنه انگشتش و لحظه به لحظه سرعتشو بيشتر ميکرد بعده چند دقيقه حس کردم که خاله داره ارضا ميشه چون بدنش شروع به لرزيدن کرد و بعدش يه اهي کشيدو بدنش شل شد و منم حدوده 2 دقيقه بعدش ارضا شدم خاله بلند شد و مسعود و نشوند روي مبل و خودشم بلند شد و رفت تا بشينه روي کيره مسعود اما قبلش يه 4 5 دقيقه اي کيره مسعود و خورد و بعد يواش نشست روي کيرش و يه اههههههههههههه بلند کشيد منم ديگه تمتمه لباسامو در اوردم خاله يواش يواش بالا پايين ميرفت و همش ميگفت : حس ميکنم کسم 10 شماره بزرگتر داره ميشه اخه دارم جررررررررر ميخورم بعده 10 دقيقه ارم بلند شد و به من گفت که بشينم روي کيره مسعود من تا سره کيره مسعود رفت تو کسم نفسم بند اومد حس کردم که کيره مسعود از دفعه قبلي که منو کرده بود بزرگتر شده چون واقعا نمي تونستم تحمل کنم اما به لذتش ميارزيددر همون حالي که من داشتم بالاو پايين ميکردم خالهم داشت کسمو ميخورد که باعث ميشد بيشتر سروصدا کنم بعد مسعود اروم منو بلند کرد که خاله بهش گفت :دوست دارم کيرتو بکني تو کونم چون من از کون سکس نداشتم و رو زانو هاش نشست و کونشو تا اخرين حد داد بالا و سينشو چسبوند زمين و به من گفت که برم جلوش بشينم تا کسمو بخوره منم رفتم و مسعود انگشتشو کرد تو سوراخه خاله و بعد چند لحظه انگشت دوم و سومشو ميخواست که سوراخه خالهو قشنگ باز کنه تا زياد درد نکشه بعد بلد شد و رو زانوهاش وايساد و خيلي اروم کيرشو کرد تو کونه خاله به محض اينکه سر کيرش رفت تو کونه خاله اشکه خاله در اومد و داد زد در بييييييار مسعودم زود در اورد و انگشتشو کرد تو بعده چند دقيقه که خوب سوراخه کونه خالهو باز کرد کيرشو کرد تو اما بازم خاله داشت دادو هوار ميکرد تا اينکه تمامه کيرشو تونست بکنه تو چند لحظه اي حرکت نکرد تا درده خاله کمتر بشه بعد اروم اروم شروع کرد به تلمبه زدن و خالهم داشت کس منو که ديگه ابم مثله چشمه ازش جاري بود ميخورد و اهو اوه ميکرد و به مسعود ميگفت تند تر تند تر مسعودم اينقدر تندش کرد که صداي خوردنه پاهاش به لمبر هاي خاله تو اطاق پيچيده بودوبعداز چند دقيقه مسعود کيرشو در اوردو خالهم بلند شدو به پشت خوابيدو پاهاشو داد بالا تا مسعود بکنه تو کسش و مسعودم رفت لاي پاهاي خاله و کيرشو با تمامه سرعت کرد تو کسش که خاله نفسش بند اومد منم رفتم پشتشون و و 3تا انگشتمو به راحتي کردم تو کونه خاله چون هنوزم سوراخش باز مونده بودمسعود 5 دقيقه که مسعود تلمبه ميزد به من گفت که برم کنار چون داره ابش مياد اما خاله سريع گفت نه پسره خوشگل بريز تو کسم يعني کسه من لياقت ابه تو رو نداره من همه ابتو ميخوام و محکم پاهاي مسعودو گرفت مسعودم ديگه داشت با 400 کيلومتر در ساعت تلمبه ميزد که ابش اومدو همشو ريخت تو کسه خاله و خاله هي ميگفت احساس ميکنم کسم پره اتيش شده بعد مسعود افتاد رو زمينو به پشت خوابيد منو خاله هم رفتيم غلش خوابيديم به حدي لذت برديمو خسته شديم که يه دو ساعتي به همون شکل خوابمون برد

مسعود 3

سلام
مسعود 3
مهرناز و خاله -1
من با خاله خيلي صميمي ام و اکثرا با هم هستميم .يه روز من با خاله براي خريد رفته بوديم خيابان سعدي و وقتي داشتيم مغازه هارو نگاه مي کرديم يهو ديدم مسعود داره از پايين مياد و طبق عادت هميشگي سرشو انداخته پايين در حاليکه1000تا زنو دختر محوش شدن که منم با ديدن اين صحنه خواستم حاله دخترا رو بگيرم و وقتي مسعود نزديکه ما رسيد زود رفتم جلو و باهاش سلامو احوال پرسي کردمو دست دادم اما غافل از اينکه خاله کنارمه اصلا با ديدن مسعود يادم رفته بود که با خاله اومدم بيرون تازه فهميدم چرا مسعود زياد روي خوش بهم نشون نداد اخه اون اوله دوستيمون بهم گفته بود که دوست نداره هيچکس از ماجراي دوستيمون نبايد خبر دار بشه خلاصه بعد از اينکه خداحافظي کرديم خاله پرسيد:يه چيزي بگم راستشو ميگي؟؟ منم گفتم :اره ما که اين حرفارو نداريم خاله گفت: اون پسره به اون نازي و خوشگلي دوست پسرت بود؟؟ منم که ديدم دسته گل به اب دادم مجبور شدم همه داستانو براش تعريف کنم اما نه همشو !!!! چند روزي گذشت يه روز که تو خونه تنها بودم و داشتم با تلفن با مسعود حرف ميزدم صداي زنگ اومد دروباز کردم ديدم خالهه و دعوتش کردم تو اون اومد تو و مثله هميشه رفت تو اطاقه من تا لباسشو عوض کنه منم رفتم نشستم تو پذيرايي و زود با مسعود که پشته تلفن بود خداحافظي کردم بعد خاله اومد بهم گفت داشتي با کي حرف ميزدي؟منم گفتم با دوستم؟؟خاله با يه لبخند شيطنت اميزي گفت دوست پسرت؟؟منم با کماله پر رويي گفتم اره اومد پيشم نشست و شروع به صحبت در مورد شوهرش کرد اخه ازش طلاق گرفته بود و کم کم سره صحبتو به زماني که با شوهرش سکس داشته کشوند و گفت که شوهرش خيلي کم باهاش سکس ميکرد و خيلي هم زود ارضا ميشد و خاله هميشه از اين مساله راضي نبود يهو به من گفت: تا حالا با اون اقا خوشگله سکس داشتي ؟؟ تو رو جونه اون راستشو بگو !! منم جريانو براش تعريف کردم. فرداي اون روز خاله به من زنگ زد و گفت که تو خونه تنهاست و من برم شب پيشش بمونم منم زود اماده شدم و رفتم وقتي رسيدم و درو زدم خاله اومد دمه در و درو باز کرد که ديدم يه لباسه سکسيه تووووپ پوشيده که هر مردي رو ديوونه ميکنه خلاصه رفتم تو بعد از 20 دقيقه خاله اومد پيشم نشستو بدونه مقدمه گفت که دوست داره با مسعود سکس داشته باشه ميگفت که تا صبح تو فکره مسعود بوده من داشتم از تعجب شااااااخ در مياوردم !!!به خاله گفتم که محاله ممکنه که مسعود قبول کنه خلاصه حدوده نيم ساعتي با هم در اين مورد بحث کرديم که بالاخره قبول کردم که به روشه خاله مسعود رو راضي کنم زنگ زدم خونه مسعود و ادرسه خونه خالهو بهش دادمو گفتم که خاله رفته بهشت زهرا و من تو خونش تنهام حدوده 1 ساعت بعد وقتي داشتم از پنجره بيرون رو ديد ميزدم ديدم که مسعود از تاکسي پياده شد زود رفتم درو باز کردم و بعد از سلامو احوالپرسيو رو بوسي اومد تو منم يه راست بردمش تو اطاق خواب و نشستيم رو تخت بعده 10 دقيقه که با هم حرف زديم بهش گفتم که خاله وقتي اون روز منو اونو بيرون ديده ناراحت شده و ميخواد بره و به مامانم بگه بيچاره مسعود بد جوري حالش گرفته شد منم از فرصت استفاده کردمو گفتم که اما يه شرطيم گذاشته که اگه قبول کني به کسي چيزي نميگه مسعود زود پرسيد چه شرطي؟؟؟ تا من اومدم بگم يهو خاله درو باز کردو با همون لباسه قشنگش اومد تو و گفت:شرطش اينکه امشب و پيشه ما بموني مسعود زود بلند شد سره پا و تته پته کنان سلام کرد و وقتي اون لباسه خاله رو ديد زود سرشو انداخت پايين خاله بعد از سلامو احوال پرسي از اطاق رفت بيرونو بعده چند لحظه صدامون کرد که بريم پذيرايي بشينيم تا برامون شربت بياره اما مسعود گفت :زحمت نکشين من مزاحمتون نمي شم ميخوام برم خالم تا اينو شنيد زود گفت باشه اگه ميخواي بري برو اما فردا بايد جواب مادره مهرناز و وقتي که مياد دره خونتون بدي بيچاره مسعود سنگکوب کرد منم وقتي ديدم اوضاع اين طوريه با هزار خواهشو تمنا مسعودو راضي کردم که بمونه بعده چند دقيقه که با مسعود رو مبل نشسته بوديم خاله منو صدا کرد که برم اشپزخونه وقتي رفتم به من گفت که تا نگفتم بيروون نياي منم اطاعت کردم و از لاي در پذيرايي رو ديد ميزدم که ديدم خام رفت و پيشه مسعود نشست اما چي داشت بهش ميگفت نميشنيدم که يهو ديدم خاله اروم بلند شدو رفت طرف مسعودو نشست تو بغلشو اروم اروم شروع به لب گرفتن ازش کرد و اروم اروم دستشو کرد تو شلواره مسعودو کيرشو گرفت دستش شروع به ماليدنه کيرش کرد بعده چند دقيقه لباسشو در اورد يه شرتو سوتينه صورتي تنش بود که اول از مه پستوناي بزرگو خوش فرمشو طرف مسعود برد و مسعود هم اروم اروم شروع به خوردنه پستوناش کرد

مسعود 2

سلام
مسعود 2
مهرناز حدوده يک هفته پيش بود نزديکاي ظهر رفتم کافي نت که سرمو گرم کنم وقتي رفتم و نشستم پشت يکي از کامپيوترها 2 تا دخترم نشسته بودن ميز کناري من و من تا کامپيوترو روشن کنم ديدم اينا دارن به يه ادرس ايميل مي زنن از اسمه ادرسه معلوم بود که ماله يه پسره خلاصه وقتي به متن ايميل نگاه کردم ديدم اين 2 تا دختر دارن به پسره التماس ميکنن که با هاشون دوست بشه منم با خودم گفتم که ببين اين 2 تا چقدر بد بختن که دارن به يه پسر التماس ميکنن بعد تصميم گرفتم که منم به پسره ايميل بزنم و سره کارش بزارم و بهش بگم بياد يه جايي تا ببينمش بعد به يارو کير بزنمو نرم سره قرار من بهش ايميل زدم و قرار شد پس فرداي اون روز تو پاساز گلها ببينمش صبح روزي که با پسره قرار گذاشته بودم خيلي کلافه و بي حوصله بودم تصميم گرفتم برم سره قرار اما اون طرف خيابون وايسمو به الاف شدنه پسره نگاه کنمو بخندم تا پوزه پسرارو بزنم رفتم سره قرار بعده 5 دقيقه يهو چيزي ديدم که داشتم از حال ميرفتم واي پسره چقدر خوشگلو ناز بود تازه فهميدم که چرا اون 2 تا دختر داشتن اونجوري بهش التماس ميکردن با ديدنه پسره به حدي جو منو گرفت که تا به خودم بجنبم ديدم جلوي پسره وايسادم خودمو بهش معرفي کردم خلاصه از اون روز به بعد باهاش دوست شدم و در هفته چند بار مي ديدمش وقتي باهاش بيرون ميرفتم مي ديدم که همه دخترا دارن بهش نگاه ميکننو به حاله خودشون افسوس ميگن که چرا دوست پسري مثل اون ندارن حدوده يک ماهي از دوستي ما ميگذشت که من تصميم گرفتم در مورد سکس ازش سوال کنم تا اين سوالو پرسيدم بهم گفت که منو بخاطره اين چيزا نمي خواد و دوست نداره به من که دوستشم خيانت کنه اونجا بود که فهميدم اين پسر لياقت پرستش دخترارو داره و دخترايي مثل من بايد اونو بپرستن خلاصه بعده هزار دردسر راضيش کردم که باهم سکس داشته باشيم فرداش قرار شد بياد خونه ما چون هيچکس خونمون نبود منم اون روز يه لباسه سکسي سفيد پوشيدم چون ميدونستم از سفيد خوشش مي ياد ساعته 4 بود که ديدم يکي در زد وقتي رفتم درو باز کردم ديدم خودشه دعوتش کردم تو اومد و تو پذيرايي روِ کاناپه نشست منم رفتم اشپز حونه و شربت اوردم و تعارف کردم و بعدش نشستم رو پاش و بهش گفتم که اگه اگه منو واقعا دوست داره يه سکس تووووووپ باهام بکنه و بعد رفتم به طرفه لباش اون اينقدر لباي قشنگي داشت که هر دختري رو ديوونه ميکردواي که چقدر لباش خوشمزه بود حدوده 10 دقيقه اي از هم لب گرفتيم که بعد بلند شد و لباسامو در اورد و منم لباسايه اونو در اوردم بعد شروع کرد به حوردن من وااااااااااااااااااااااااااااااي خداي من از لبام شروع کرد تا اخره پاهامو سانتي متر به سانتي متر با مهارت تمام خورد منم که واقعا احساس ميکردم رو هوام فکر کنم 4 باري ارضا شدم اينقدر حال ميکردم که با ناخونام ديوارو کنده بودم بهش گفتم: تو چه طوري اين قدر خوب بلدي کجارو بخوري اونم گفت که وقتي با زن داييش سکس کرده زن داييش بهش ياد داده بعد من دستمو بردم طرفه کيرشو خيلي سريع شروع کردم به خوردنه کيرشو ساک زدن بعد 5 دقيقه اون منو بلند کرد و منم بردمش به اتاقه مامانم و روي تخت قنبل کردم و بهش گفتم بکن تو کسم اما اون گفت:تو مگه دختر نيستي منم گفتم چرا اما پرده من حلقويه و مشکلي ندارم بعد اومد پشتمو زانو زد همين که سره کيرشو کرد تو کسم يه جيغه بلند کشيدمو با ناخنام داشتم ديوارو ميکندم اروم اروم شروع به تلنبه زدن کرد و منم ديگه رو زمين سير نمي کردم و هي بهش مي گفتم تند تر.............. بعد از يه ربع کيرشو در اورد و گفت که اجازه ميدم از عقب منو بکنه يا نه منم که ديگه انده حشري بودم به پشت خوابيدمو تا مي تونستم پاهامو کونمو اوردم بالا اونم يه تف به سره کيرش انداختو کيرشو گذاشت دمه سوراخم خيلي خيلي يواش داشت کيرشو تو کونم ميکرد اما با اين حال واقعا داشتم احساس مي کردم که داره کونمو جر ميده و سرو صدامو بيشتر ميکردم بعد شروع کرد به تلمبه زدن از اينکه زيره پسره به اون خوشگليو با معرفتي خوابيده بودم لذت ميبردم بعده چند دقيقه حس کردم که داره خودشو عقب ميکشه منم سريع پاهاشو چسبيدمو نذاشتم کيرشو در بياره و تمامه ابشو تو کونم خالي کرد خس ميکردم کونم تا لبه سوراخم پره ابه کيرش شده و بعد به همون حالت تا صبح خوابيديم فکر کنم هر دختره ديگه اي بود از شدت لذت بيهوش مي شد

مسعود 1

سلام
مسعود 1
مسعود و زن دايياين داستان سكس من و زن دايي عزيزمه . اين داستانو از زبونه اون مي نويسم .سلام من مهنازم و 30 سالمه , زن دايي پسر خوشگلي هستم به اسمه مسعود .مسعود از همون زمان بچگيش بسيار زيبا و جذاب بود و روز به روز زيباتر و جذاب تر هم مي شد , بطوريكه تو فاميل بهش مي گفتن صا ايران-هر روز بهتر از ديروز- . مسعود زياد پابند خانوادش نبود و چون بچه اخر خانواده بود زياد بهش گير نمي دادن . اون تو كل فاميل محبوب ترين پسر بود چون تا همين الانم هيچ بدي ازش نديديم .مسعود هميشه تنها به مسافرت ميره و هر وقت به تهران مياد مستقيما به خونه داييش- خونه ما- مياد , چون هم داييش و هم اون خيلي همدي گرو دوست دارن , مسعود از وقتي به سن جواني رسيد ديگه انقدر خوشگل شده بود كه از دختر 14 ساله تا زنه 60 ساله وقتي مي ديدنش ميخكوبش مي شدن , من حدود 2 سالي بود كه تو نخش بودم اخه واقعا داشت منو كشت از بس كه جذاب بود .خلاصه تصميم گرفتم كه مسعود رو وسوسه كنم تا شايد به مراد دلم برسم , از همون اولش من با اون خيلي راحت بودم و جلوش لباساي راحت مي پوشيدم , شوهرم هم مي دونست مسعود به زنا زياد توجه نمي كنه , واسه همين من لباساي كوتاه پيشش مي پوشيدم .يادمه تابستونه پارسال بود كه مسعود اومد خونمون و بعد از خوردن شام خوابيديم . فردا صبح كه داييش رفت سر كار, من بيدار شدم و ديدم كه هنوز خوابه , بعد رفتم براش صبحانه اماده كردم و صداش كردم و گفتم : مسعود جان , صبحانه رو ميز امادس من دارم ميرم حموم . رفتم تو حموم و لباسامو در اورم و لخت شدم و گذاشتمشون تو سبد كنار در حموم , اما حس عجيبي داشتم با تمام وجود مي خواستم براي يك بارم كه شده زيرش بخوابم . حدود يك ربعي بود كه تو حموم بودم و داشتم با كس خيس و داغم كه شر شر ازش اب ميومد بازي مي كردم كه سر و صدا اومد فهميدم كه مسعود بيدار شده , منم كه دل تو دلم نبود و واقعا مغزم كار نمي كرد و نمي دونستم كه چه جوري راضيش كنم ,يهو يه فكري به سرم زد , مسعود و صدا كردم و بهش گفتم : مسعود جان ! از كمدم برام لباس و حوله مياري ؟ !!اونم گفت : باشه , و رفت و حوله و لباس اورد و در زد , گفتم : بذارشون تو رختكن روي لباسام . اونم گذاشت تو رختكن و رفت بيرون . وقتي اومدم تو رختكن تا خوىدو خشك كنم و لباس بپوشم ديدم كه لباس زير برام نيورده با خودم فكر كردم كه لابد خجالت كشيده دوباره صداش كردم وگفتم : مسعود جان ! تو كه لباساي اصليمو نيوردي عزيزم !گفت : كدوم لباسا ؟!گفتم : لباساي زيرم ديگه , شورتو سوتينمو مي گم !!!گفت : معذرت مي خوام ولي جاشون كجاست؟گفتم : برو از تو دراور بردار و با صداي شيطنت اميزي اضافه كردم : به نظرت هر كدوم قشنگتره بيار!!!مسعود جوابي نداد و بعد 2 دقيقه در حمومو زد و قتي درو باز كردم ديدم حواسش به تلويزيونه و هيچ نگاهي به من نمي كنه , منم كلي حالم گرفته شد , لباس زيرمو ازش گرفتم و درو بستم و لباسامو پوشيدم و اومدم بيرون و ديدم مسعود داره ماهواره نگاه مي كنه كه داشت اهنگ Dido رو پخش مي كرد , منم رفتم تو اتاقم و طبق معمول ژل بدنمو زدم و ارايش كردم اما هنوز تو فكر مسعود بودم , اخه من يا هر زني خوب مي دونه كه چطوري مردها رو تحريك كنه اما مسعود عين خيالش نبود , معطل مونده بودم كه چطوري اين بشر وسوسه نمي شه.بعد اينكه از اتاقم اومدم بيرون رفتم اشپزخونه و قهوه و بيسكويت اماده كردم گذاشتم تو سيني و رفتم سمت مبل دو نفره اي كه مسعود روش نشسته بود و بهش تعارف كردم و بعد نشستم كنارش و بهش گفتم :اين چيه ؟!! نگاه مي كني بزن كانال ديگه ببينيم چي نشون مي ده؟ اونم كانالا رو عوض كرد , يكي از كانالاي فرانسه داشت تايتانيك رو نشون مي داد به مسعود گفتم : همين خوبه بزار بمونهبعد درحين نگاه كردن به فيلم تصميم ررفتم دلمو بزنم به دريا و سر صحبتو باز كنم , بي مقدمه بهش گفتم : مسعود يه سوالي ازت بكنم مرگ من جوابمو ميدي؟مسعود گفت : اين چه حرفيه مگه ميشه جوابتو ندم ؟منم گفتم : راستي تو چند تا دوست دختر داري؟مسعود كه از تعجب چشاش گرد شده بود گفت : من اصلا دوست دختر ندارم .تا اينو گفت زدم زير خنده و گفتم : باشه ا گه نمي خواي بگي اشكال نداره من مجبورت نمي كنم .اما ديدم مسعود ناراحت شد و گفت : به جون مامانم من دوست دختر ندارم .منم گفتم : اخه چرا ؟ تو به اين خوشتيپي و خوشگلي چرا دوست دختر نداري؟گفت : خوب من نيازي به دوست دختر ندارمگفتم : مگه ميشه ؟ تو حتي هوس سكس هم نمي كني ؟!!مسعود ساكت شد و ديگه جوابمو نداد , منم گفتم : حرف بدي زدم؟ ناراحت شدي؟گفت : نه ! اما برا من زوده , من هنوز بچم .زدم زير خنده و گفت : نو 2 متر قدته , وقت زن گرفتنته بعد ميگي بچم ؟ واقعا كه , يعني تو تا حالا به سكس حتي فكر هم نكردي؟!!گفت : چرا , ولي اين كلمه بجز بدنام كردن زنا و دخترا معني ديگه اي تو جامعه ما ندازه .ديدم بنده خدا راست ميگه , بهش گفتم : تو تا حال فيلم سكسي نديدي؟گفت : ديدم ولي فايده اي نداره . وقتي شرايطم جور نيست بهتر به اين چيزا فكر نكنم .گفتم : چه شرايطي؟!گفت هنوز كه ازدواج نكردم , تازه ازدواج برام خيلي زوده .منم گفتم :مگه هر كي بخواد سكس كنه بايد حتما ازدواج كنه ؟جوابمو نداد . منم كه جونم به لبم رسيده بود گفتم : باشه تو كه تموم جون منو خوردي بيا بزنم شرايطو برات راحت كنم .بعد نذاشتم حرف بزنه , دستشو گرفتمو بلندش كردم و بردمش تو اتاق خواب و نشوندمش روتخت و خودمم دراز كشيدم , نفهميدم چي شد تا بخودم اومدم ديدم دارم گريه ميكنم و به مسعود گفتم : اخه خوشگله چي ميشه منو بكني؟!!!!مسعود كه ديگه نمي تونست حرف بزنه ز زبونش بند اومده بود به سختي گفت: كي ؟!!! من ؟!!منم كه ديدم روش ني شه يواش يواش و با ناز و عشوه شلواركمو در اوردم ,اما بازم عين خيالش نبود , بعد در حاليكه با تكون دادن اروم پاهام داشتم لمبرهاي كونمو مي لرزوندم بهش گفتم : تو كه منو دوست نداري لااقل جون داييت بيا.مسعود گفت : ا گه دايي بفهمه ؟!!گفتم : ا گه تو سوتي ندي نمي فهمه . بعد تاپمو در اوردم و در حاليكه فقط شورت و كرست تنم بود مسعودو كشيدم طرف خودم . مسعود گفت : اخه من بلد نيستم . گفتم : يادت مي دم جيگر!!! اول از گردنم شروع كن و بعد برو طرف سينه هام .مسعود اروم اروم از بوسيدن گردنم شروع كرد و خيلي با حوصله رفت سراغ سينه هام و واقعا مي گم تمام پستونمو خورد حتي يه ذره جا رو هم جا ننداخت , وقتي بين دو پستونمو مي خورد داشتم ديوونه مي شدم و بعد اروم اروم دستشو روي لمبر هاي كونم مي كشيد كه خيلي بهم حال داد , بعدش يه لب درست و حسابي ازم گرفت و منو بهپشت خوابوند ومنم گفتم : بايد تمام كسمو بخوري و لنگامو دادم هوا و اونا رو تا جاييكه ممكن بود از هم جدا كردم واونم شروع كرد به خوردن و ليسيدن كسم , ديگه صدام به فرياد تبديل شده بود كه حس كردم يه چيزي رفت تو سوراخ كونم , مسعود انگشتش وسطيشو كرده بود تو كونم و بعد زبونشو لوله كرد و هي مي كرد تو كسم . من ديگه داشتم ار گاسم ميشدم و چشمامو بسته بودم , تو تمام مدت ازدواجم با شوهرم همچين حالي نكرده بودم .مسعود بلند شد و شلواركشو در اورد وقتي كيرشو ديدم كلي حال كردم از كير داييش بزرگتر بود , تو همون حالتيكه پاهام بالا بود اروم كيرشو كرد تو كسم كل بدنم تير كشيد و همون موقع دوباره اور گاسم شدم اما كسم طاقت كيرشو نداشت ولي از شدت لذت تحمل مي كردم وقتي تمام كيرشو كرد تو كسم ديگه واقعا حس كردم دارم جر مي خورم , بعد مسعود شروع كرد به تلمبه زدن من كه از شدت درد تمام بدنم خيسه اب شده بود بعد مدتي كه تلمبه زد كيرشو دراوردم و كردم تو دهنم و 2-3 دقيقه واسش ساك زدم اخه اول كار از زيادي هوس كيرشو نخورده بودم , بعدش مسعودو به پشت خوابوندم و كيرشو ررفتم دستم و اروم اروم روش نشستم و شروع كردم به بالا و پايين رفتن بعد مدتي مسعود يهو خودشو بالا و پايين كرد و با سرعت زيادي تلمبه مي زد بطوري كه واقعا براي 40يه 50 ثانيه نفسم قطع شد و دوباره اورگاسم شدم , بعدش مسعود كيرشو در اورد و منو خوابوند و به من گفت : تا اخرين حد ممكن قمبل كن , من فكر كردم مي خواد منو به روش سري بكنه برا همين با خيال راحت قمبل كردم و اماده كير داغ و كلفتش شدم ولي ديدم كه مسعود داره با دستش سوراخ كونمو مي مالونه و با تف اونو خيسش مي كنه بعدم ديدم كه كيرشو گذاشت دمه سوراخم كه من سريع برگشتم و نشستم رو تخت , مسعود گفت : چي شده ؟ چرا اينطوري مي كني ؟گفتم : اينو بي خيال شو من تا حالا از كون ندادم داييتم خيلي اصرار كرده ولي تا حالا موفق نشده ميترسم خيلي ميترسم , مسعود گفت: نترس من اروم مي كنم و هر وقت دردت اومد بگو تا در بيارم , با ترس و لرز قبول كردم , برگشتم و حسابي قمبل كردم مسعود دوباره سوراخمو خيس كرد و كيرشم خيس كرد و اروم سر كيرشو وارد كرد يه جيغ بلند كشيدم و مسعودم كه ترسيده بود وايساد و گفت : باشه باشه داد نزن ولي من كه نمي خواستم ناراحتش كنم گفتم : نه نه ادامه بده فقط يواش يواش , مسعودم همين كارو كرد و سانت به سانت كيرشو وارد مي كرد تا اينكه گفت : تموم شد همشو كردم تو كونت , بهش گفتم : حالا صبر كن تا كونم عادت كنه , اونم يه 2-3 دقيقه صبر كرد تا اينكه دردم كم شد بعد بهش گفتم : حالا اروم اروم تلمبه بزن , حس مي كردم دارم از وسط دو تيكه ميشم , بعد 2-3دقيقه احساس كردم داره ابش مياد , زود بهش گفتم : نه صبر كن !! مي خوام اب داغتو توي كسم حس كنم , جونه من ابتو بريز تو كسم . مسعود كيرشو اروم از كونم دراورد و بعد او اينكه چند بار روي چوچولم كشيد و دلمو حسابي برد فروش كرد توي كس داغم و با سرعت زياد شروع كرد به تلمبه زدن , صورتش واقعا ديدني بود اخه عرق كرده بود و موهاش ريخته بود تو صورتش , حس كردم داره ارضا ميشه و بعد يهو ابشو با تمام فشار ريخت تو كسم چقدم داغ بود انگار اتيش ريختن تو كسم , حدود يك دقيقه اي طول كشيد تا تمام ابشو بريزه تو كسم , اينقدر اب ازش اومده بود كه وقتي اروم تلمبه ميزد شلب شلب صدا مي داد و ابش از بغلاي كيرش از توي كسم ميومد بيرون . بعد افتاد توي بغلم و حدود نيم ساعتي به همون شكل كه كيرش تو كسم بود خوابيديم , البته من از درد كسم بيحال شده بودم اما خيلي حال كردم . بعد از نيم ساعت بيدار شد و ازم لب گرفت و تشكر كرد و با هم رفتيم حموم و يه دوش دونفره حسابي گرفتيم .الان يه سالي ميشه كه هر وقت مياد خونه داييش من بعنوان ميزبان با كمال ميل ازش پذيرايي مي كنم

سارا

سلام
سارا
حدوداً یکسال پیش بود که دوستم ازدواج کرد. زنش یه دختر لوند و خوش هیکل بود. یکی دو بار اول که خونشون رفتم سینه و کپلش خیلی چشمم رو گرفت. من با دوستم و خانمش ارتباط دوستانه و رفت‏وآمدی خوبی داشتیم و کلاً با هم راحت بودیم. دوستم به اقتضای کارش مجبور بود ماموریت خارج از شهر بره و زنش، سارا تنها می موند. یکی از دفعاتی که دوستم ماموریت بود و سارا تو خونه تنها بود به موبایلم زنگ زد و گفت بوی گاز خونه رو ورداشته، ظاهراً گاز ایراد پیدا کرده؛ من که از حموم اومدم بیرون متوجه شدم. گفتم پنجره‏ها رو آروم باز کن و هیچ وسیله برقی رو روشن نکن تا من خودم رو برسونم. من تازه از سرکار برگشته بودم و می‏خواستم برم دوش بگیرم. سریع لباسهامو پوشیدم و رفتم خونشون. درب رو که باز کرد داشت موهاشو با حوله خشک می کرد. بوی شامپو تو فضای خونه پیچیده بود و رایحه زیبائی داشت. یه تاپ آستین کوتاه تنگ پوشیده بود و برجستگی سینه‏هاش از زیرش مشخص بود. یه دامن کوتاه هم پاش بود که ساقهای زیباش رو نمی پوشوند. تو تخیلم رنگ شورتش رو هم قرمز فرض کردم. باهاش دست دادم و سریع رفتم آشپزخانه. بوی گاز با وجود باز بودن پنجره ها به خوبی به مشام می رسید. سریع رفتم سراغ گاز آشپزخانه و با یه بررسی متوجه شدم شلنگ گاز ترک برداشته و نشتی دارد. فلکه گاز رو پیدا کردم و بستمش. به سارا گفتم من میرم تا شلنگ بخرم و بیام. نیم ساعت بعد برگشتم. سارا هنوز همون لباس خونگی تنش بود. ده دقیقه‏ای طول کشید تا من شلنگ رو عوض کنم. دیدم بساط شام رو روی میز آماده کرده و منتظره تا من گاز رو درست کنم. بهش گفتم خوب این درست شد. مشکلی نداره و می تونی غذات رو بپزی. اگه با من دیگه کاری نداری من برم. یه مقدار خستم و باید دوش بگیرم. با حالتی شاکی گفت من برای شام تدارک دیدم و باید حتماً شام بمونی. ضمناً اینجا هم حموم می تونی بری. من برات حوله و لباس زیر می‏زارم. یالا زودباش معطل نکن. خب وقتی خودش اصرار می کرد من چرا باید مقاومت می کردم. برام حوله و شورت و زیرپوش آورد و من رفتم حموم. نمی دونم یادش رفته بود یا عمداً اینکار رو کرده بود که شورت و کرست خیسش رو تو حموم جا گذاشته بود. رفتم تو و لباسامو درآوردم. دوش رو باز کردم تا آب تنظیم شود. چشمم به تیغ اوفتاد و دیدم که خیسه. مشخص بود که تازه ازش استفاده شده و باهاش موی کس و کون و ساق پا زده شده. من هم با افکار حشری، تیغ رو برداشتم و پس و پیشم رو زیر آب گرم تراشیدم و صاف و صوف کردم. انصافاً کیرم خوردنی شده بود. سر و تنمم شستم و خوشبو کردم. شورت و زیرپیراهنی که داده بود کوچک بود و بزور تنم رفت. لباس پوشیدم و اومدم بیرون. تو آشپزخانه داشت شام رو تهیه می‏کرد. شورت تنگ بدجوری به کیرم و تخمام فشار می آورد. بهش گفتم می تونم از شسوار استفاده کنم؟ گفت تو اتاق خواب روی دراوره. اتاق خواب طوری بود که از لای درش می‏شد آشپزخونه رو دید. رفتم داخل اتاق و درو نیمه باز گذاشتم. گفتم تا فرصت هست بزار شورتم رو عوض کنم چون بدجوری عذابم می‏داد. پشت به در گوشه اتاق شلوارم رو درآوردم و سریع شورت رو از پام کشیدم بیرون. زیرپوشم هم به زیربغلم فشار می‏آورد اون رو هم خواستم عوض کنم. دکمه‏های پیرهنم رو که داشتم باز می‏کردم یکهو درب رو باز کرد و اومد تو. من ناخودآگاه برگشتم و اون هم دو متری من با تعجب داشت نگاه می کرد. چند ثانیه‏ای خشکمون زده بود. بالاخره از خجالت دستم رو جلوی کیرم گرفتم و با لکنت گفتم که شورت خیلی تنگ بود و اذیتم می کرد و گفتم بیام و عوضش کنم. با آرومی درب اتاق رو بست و اومد طرف من. گفتم الان یه سیلی تو صورتم می خوابونه. اومد جلو و تو چشام نگاه کرد. برق شیطنت رو تو چشاش می شد خوند. جلوی پام زانو زد و دستم رو کنار زد. از ترس کیرم خوابیده مونده بود. با دستش کیرم رو گرفت و بازی داد. بهش گفتم سارا من منظور نداشتم. الان لباسم رو می پوشم و می رم. بدون اینکه چیزی بگه زیر کیرم رو بو کرد. یه آهِ عمیق کشید و من رو به سمت تخت هدایت کرد. هیچ مقاومتی نمی کردم چون بدم نمی اومد حالی با سارا برده باشم. من رو لبه تخت نشوند و پاهامو باز کرد و نشست لای پام. کیرم دیگه بلند شده بود و آماده خوردن بود. اول سر کیرم و بعد تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد با سر و صدا به خوردن. تو کیرخوری آماتور بود و گاهاً دندوناش کیرم رو اذیت می‏کرد. خیلی می چسبید. موقع خوردن سینه هاش رو از روی تاپش بازی می دادم و خوشش می اومد. در یک آن بلند شد و تاپ و دامنش رو درآورد. نه کرست تنش بود نه شورت پاش. منو رو تخت خوابوند و شروع کرد دوباره به ساک زدن. خیلی حشری شده بودم و به سختی خودم رو نگه داشته بودم. نیم خیز شدم و رفتم پشتش طوریکه کونش بطرفم باشه. با فشار دست از پشت بهش فهموندم که سینه اش رو بده پائین و کونش رو بده بالا. درست حدس زده بودم کس و کونش کاملاً تمیز و بی مو بود و آماده خوردن. کسش از فرط هیجان کمی خیس شده بود که حرارت آدم رو بالا می برد. شروع کردم به اشتیاق دوروبر کونش رو خوردن. همچین آه و ناله می کرد که حکایت از لذت فراوانش رو می داد. اصلاً بوی بد از لای پاش و کونش نمی اومد و در عوض خیلی هم خوشبو و خوشمزه بود. از همون جا گاهی نوک زبونم را به کسش هم می زدنم. کس سفیدی داشت که رنگ صورتی ناب لبای داخلی کسش هر کیری را بیتاب می کرد. حالت سرم رو 180 درجه عوض کردم و زیر کسش قرار گرفتم. چقدر نرم و لطیف بود. کیر توی اون کس چه احساسی که پیدا نمی کرد. یه مقدار کس و کونش رو خوردم و نوازش دادم که دیگه داشت با جیغ و داد ناشی از لذت بیحال می شد. دوباره بلند شدم و پشتش قرار گرفتم. آب از سر کیرم جاری بود (البته آب اولیه) و سر کیرم حسابی لزج شده بود. طوری چمباتمه زده بود که کیرم مقابل سوراخ کونش بود. سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. سریع سرش رو برگردوند و گفت تو کونم نه. بکن تو کسم. منم از خدا خواسته با دست سر کیرم رو کمی پائین تر جلوی کسش قرار دادم و با یک فشار کم تا ته تو رفت. کسش حسابی لزج شده بود و کیرم خیلی راحت عقب و جلو می رفت. حدود 10 دقیقه ای تلمبه زدم که دیدم با تکونهای عجیب و غریب و آه و ناله به ارگازم رسید. من هم معطل نکردم و کیرم رو درآوردم و ریختم رو کمرش. عجب کیفی کردم. انگار تو دنیا نبودم و رو ابرا پرواز می‏کردم. نمی‏دونم چند دقیقه بیحال روی تخت افتاده بودم. به خودم که اومدم دیدم سارا لباس پوشیده جلوم وایستاده و با خنده داره نگام می کنه. گفت شام آماده‏اس بیا شام بخوریم که شب درازی رو در پیش داریم و بایستی تجدید قوا بکنیم. با زحمت بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتیم تا شام بخوریم و برای ادامه اون شب نیروی کافی رو ذخیره کنیم

اولین حال کردن من

سلام
اولین حال کردن من
سلام.میخوام واستون از باحال ترین سکسهایی بگم که تا حالا داشتم. اسمه واقعیه من مریمه. من یه مشکل اساسی دارم و اون اینه که خیلی حشری هستم. دست خودم نیست. کافیه یک عکس یا نوشته ای راجع به کس یا کیر و یا کلا سکس به چشمش بخوره. اون موقعست که تا ارضای کامل نشم فکرم کار نمیکنه. مدتها فکر میکردم حتما چون دختر هستم باید حتما با یه پسر سکس داشته باشم و با کیر اون خودمو ارضا کنم. اما بعد از مدتی فهمیدم که چون همیشه پسرها کمتر از دخترها دور و ورم هستند تصمیم گرفتم که سکس با دخترها رو هم امتحان کنم و اون موقع بود که تازه فهمیدم حال کردن با کس خیلی بیشتر از کیر میچسبه . آخه صاحبهای اون کسهای عسلی که من باهاشون حال کردم ناز و عشوه ای داشتن که تو پسرها ازش خبری نیست.داستانی که میخوام واستون تعریف کنم راجع به اولین سکسیه که من تو زندگیم تجربه کردم و اون حال کردن جوری تو وجودم تاثیر گذاشت که محتاج یه کیر و یا یه کس توپول و قشنگ شدم که منو حسابی ارضا کنه.
این قضیه ماله 8 ساله پیشه. اون موقع من تازه 16 سالم شده بود و یواش یواش حسهایی که تو وجودم پنهون بود داشتن رو میومدن.تو مدرسه که بودیم دخترهای سال بالایی عکسهای کیر و کس و کردن و... با خودشون میاوردن و سر کلاس با دیدنشون حسابی حال میکردن. یه بار سارا یکی از دوستام یه عکس سکسی برام آورد که تو اون یه دختره رو به دوربین پاهاشو وا کرده بود و یه پسره دو تا از انگشتهاشو تا ته تو کس خوشگل بی موش کرده بود. حسابی حالی به حالی شدم. اما جلوی سارا به روی خودم نیوردم و شروع به خنده و مسخره بازی کردم .اما تا عصری که داشتم بر میگشتم خونه حالم خراب بود و همش توفکر اون عکسه بودم. تا رسیدم خونه اولین کاری که کردم این بود که پریدم تو اتاق و در رو از پشت قفل کردم. رفتم جلوی آیینه. آروم آروم مانتو و مقنعمو در آوردم . بعد از اون شروع کردم به در آوردن بلوز و شلوارم. حالا دیگه فقط شورتو سوتین تنم بود. دستمو آروم بردم طرف سوتینم و بندشو وا کردم. با دقت و با کنجکاوی و با حسه خاصی که تا حالا تجربش نکرده بودم دستمو بردم طرف سینه هام و همونطوری که قبلا تو فیلمهای سکسی دیده بودم شروع کردم به مالوندن سینه هام جلوی آیینه و آروم آه و اوه کردن. بعد از یه خوردنه مالوندنه اونا( که از حق و انصاف نگذریم خیلی سفت و گنده بودن) دستمو آروم بردم توی شورتم..یه ذره که روی کس داغمو مالیدم احساس کردم دستم داره خیس و خیس تر میشه. منکه از صبح حالم خراب بود، تصمیم گرفتم همون ادا و اصولهایی رو در بیارم که تو فیلمها دیده بودم. روی زمین دراز کشیدم. آروم پاهامو به طرفه بالا بردم و شورتمو از پاهام در آوردم.حالا دیگه لخته لخت بودم. یهو با یه حرکت سریع پا شدم و آیینه میز توالتمو گذاشتم روربروم روی زمین. خودم دراز کشیدم جلوش یه طوری که وقتی پاهامو وا کردم اولینچیزی که به چشمم خورد کس خیس و پف کرده خودم بود. دیگه واقعا داشتم دیوونه میشدم. دسته راستمو بردم روی کسم و همینطور که داشتم تو آیینه خودمو نگاه میکردم دور سوراخم و روی چوچولم میمالیدم. دست چپمو بردم روی پستونم و شروع کردم به بازی کردن با نوکش. یواش یواش با تکرار این کارام نفسم تند تر و تند تر میشد. حرکت دستامو سریع کردم . با دیدن حالته خودم تو آیینه حسابی تحریک شده بودم. با ترس و لرز یکی از انگشتامو گذاشتم روی سوراخه خیسمو و آروم فشارش دادم تو . واااااااای دیگه نفسم داشت بند میومد.مدام انگشتمو میکردم تو و دوباره میاورده بیرون و با دسته دیگم هم پستونامو چنگ میزدم. واسم دیگه مهم نبود دردش چه قدره فقط میخواستم ارضا بشم . بعد از اینکه حسابی با سوراخه کسم حال کردم دستمو گذاشتم رو چوچولم و شروع کدم به تند و تند مالوندنش .تموم انگشتام خیسه آب شده بودن .چوچولمو اونقدر سریعمیمالوندم و تکونش میدادم که دیگه داشتم از حال میرفتم . یهویی به یه حاله عجیبی رسیدم که تا حالا تجربش نکرده بودم. نا خود آگاه صدای آه و اوهم بلندتر و بلندتر شد. وای نمیدونین چه حالی میداد. داشتم دیوونه میشدم.دیگه داشتم میمردم که یهویی انگار یه چیزی تو تنم منفجر شدو تموم تنم شروع کرد به لرزیدن. از شدت لذتی که بهم دست داده بود بی حال و خسته افتادم زمین. آره این اولین باری بود که ارضا شده بودم و اون دفعه اینقدر به من حال داد که الان با وجودی که با پسرها و دخترهای زیادی سکس دارم ولی مزه خود ارضایی اون روز هنوز زیره دندونمه و هر چند وقت یک بار به یاد اون روز با خودم حال میکنم!!!. اما حالا با شکل متفاوت و با وسایل مختلف

ساناز

سلام
ساناز
از روزي که اولين فيلم سکسي زندگيم رو ديدم حدود 15 سال و 11 ماه و 28 روز 23 ساعت ميگذره و از اولين سکسي که داشتم 15 سال و 11 ماه و 28 روز و 22 ساعت گذشته! حالا اگه بفهميد 21 سال دارم چي؟آره همين که فيلم تموم شد شروع کرد به ور رفتن با من بيچاره و تا جا داشت تمام بدنم رو ليسيد و من فقط نگاه ميکردم ......زود قضاوت نکنيد طرف از زنهاي همسايه بود و توي اون روزهايي که مادرم بيمارستان بود از من نگهداري ميکرد ......تو اون روز ها نمي فهميدم چي به چيه ولي فکر ميکنم همين ور رفتنها باعث شد تا يه حسي رو بيشتر از هم سن و سال هاي خودم احساس کنم.يادم مياد توي مهد کودک هم بيشتر دور و بر دخترها مي پلکيدم...توي صف سرسره سواري پشت يه دختر توپول ميايستادم و خودم رو بهش ميچسبوندم و خيلي وقتها زير سرسره کمين ميکردم و از زير دامن دخترها شرت رنگيشون رو ديد ميزدم بدون اينکه متوجه چيزي باشم فقط يه حسي منو به اين حرکات وا ميداشت .الان که فکر ميکنم مي بينم دليلي نداشته که من کاري رو بکنم که لذتي رو نصيبم نکنه ولي عين واقعيته ديگه.البته يه بار بخاطر پايين کشيدن دامن يکي از بچه ها حسابي توبيخ شدم ولي آخه چرا اين کارها رو ميکردم ؟!به مدرسه که رفتم اين حس باز هم توي وجودم رشد کرد .اونجا هم فهميدم يه چيزي بيشتر از بقيه ميدونم کلاس اول ابتدايي وقتي موقع زنگ ورزش کسي ضربه ميخورد معلم بهداشت سراغ اولين جايي که ميرفت شرتمون بود و بعد از چند بار حرکت دادن محتوياتش ازمون ميپرسيد که درد داري يا نه؟توي فاميل هم همين وضعيت بود ولي به جرات ميتونم بگم هميشه وقته خودمو با يه دختر مشغول ميکردم عليرغم اينکه ميدونستم چيزي حاليش نيست ولي با اين حال شرم خاصي تو چهره اش ديده ميشد.تا سال پنجم ابتدايي چند بار تو مدرسه بچه ها رو اذيت کردم و والدينم رو خواستن ....يه بار به يکي از دوستام گفتم بيا شلوارهامون رو بکشيم پايين و چيزهاي همديگر رو ببينيم اون هم همه چيز رو به معلم گفت.ولي همه ميگفتن نميفهمه و کنجکاوي بچه گونه است و........سال پنجم بود که فهميدم توي کمد برادرم يه فيلم ويديو نگهداري ميشه و از اونجايي که بقيه فيلمها کنار دستگاه بودن و اين يکي !!!!! از مدتها پيش ميدونستم توي خونه اميد اينا يه کليد عين کليد کمد داداشم وجود داره و اميد هم که بهترين دوست و همکلاسيم بود نه نگفت و يه روز به بهانه درس خوندن به خونه ما اومد مادرش هم اومده بود ولي زياد طاقت نياورد و با مادرم رفتن بيرون و ما تنها شديم و کليد داشتن همانا و فيلم تو دستگاه رفتن همانا ....اميد زياد خوشش نيومده بود يا شايد هم ميترسيد ولي تعريفش رو شنيده بود و وقتي ازش خواستم لخت بشيم قبول کرد . يه کم همديگه رو ورانداز کرديم و خنديديم بعدش گفتم من بلدم و بلافاصله زانو زدم و کيرشو (دودولشو) گذاشتم تو دهنم و حالا نخور کي بخور ميدونيد چيه سعي ميکردم به خودم تلقين کنم من دارم حال ميکنم آخه اون فاميلمون سالها قبلش همين کار رو ميکرد و کلي کيف ميکرد تو همين فکرها بودم که فهميدم کيرش کمي بزرگتر شده ميخواستم ببينم چه شکلي شده که يه دفعه احساس کردم دهنم گرم شد و دارم خفه ميشم رو زمين افتادم و کلي سرفه کردم تا اينکه بلند شدم و ديدم اميد داره گريه ميکنه آقا شاشيده بود تو دهن ما و داشت ....سريع خودمون رو جمع و جور کرديم بدجوري ترسيده بوديم شلوار اميد خيس بود و چشمهاي من از شدت سرفه قرمز شده بود.و تو همين حال بود که مادرم سر رسيد و ....فيلم تو دستگاه و....کتک از مادر و برادر و .....اميد بيچاره تقصير نداشت بعدا تو مدرسه بهم گفت که قلقلکش اومده و دست خودش نبوده.جاتون خالي از اون سال به بعد هر وقت موقعيت پيش ميومد کون سفيد و نرمش رو حسابي ميکردم يادمه حال ميداد ولي از آب خبري نبود البته اون هم بيکار نبود و متقابلا همون بلاها رو سرم مياورد.بجز اميد هم يه نفر ديگه بود که تو مدرسه ترتيب همديگه رو داديم ولي بعد گندش در اومد و باز رسوايي ولي اين بار توي مدرسه بود. بهرحال همه فهميده بودن که من يه مشکلي دارم آخه دعواهام با بچه ها سر جرياناتي بود که اغلب ناگفته ميموند .تو اون سالها تابستونها که با فاميل يه جا جمع ميشديم من فقط با دختر عموم ساناز دمخور بودم و از بچگي هر چي برام اتفاق ميافتاد براش تعريف ميکردم و اون هم همه چي رو به من ميگفت با اينکه دو سال از من کوچکتر بود ولي چيزهايي ميدونست که من الان تازه دارم ميفهمم.اون کاملا ميدونست من مشکل اخلاقي دارم .خرداد ماه تموم شده بود و امتحانات رو داده بوديم و منتظر نتيجه بوديم .فاميلها رفت و آمد رو از سر گرفته بودند و من هم خودم رو قاطي خاله بازي بچه ها ميکردم يه حالي به خودم ميدادم تو اون سن درجه شهوتم به طرز قابل توجهي بالا بود.تا اينکه کارنامه ها رسيد و من توي درس ديکته تجديدي آوردم.توي يکي از مهموني ها تو خونه ما اتفاقا ساناز هم بود که يکدفعه مادرم جلوي جمع منو بخاطر تجديديم تحقير کرد و من هم با بغض از اتاق بيرون رفتم و صاف تا پشت بوم دويدم و يه گوشه اي نشستم فکر ميکردم اونجا کسي پيدام نميکنه.ولي يه دفعه سر و کله بچه ها پيدا شد و صداي ساناز رو هم اون وسط شنيدم که اومده بود تا با بچه ها منو پايين ببره .من يه گوشه نشسته بودم و سرم رو بين پاهام کرده بودم و مثلا کسي رو نميديدم و صدايي نمي شنيدم اونقدر بي اعتنايي کردم که بچه ها رفتن پايين دنبال بازي خودشون و من هم زير چشمي يه نگاهي به اطراف انداختم ديدم ساناز چند متر اونطرفتر پشت به من ايستاده و به يه طرف خيره شده يه چند دقيقه اي خودم رو لوس کردم و از جام تکون نخوردم ولي انگار نه انگار ! ديگه داشت لجم رو در مياورد .تصميم گرفتم يه کم ساناز رو بترسونم .اون لحظه فقط تو فاز شوخي کردن و مسخره بازي بودم ...آرو آروم کولر رو دور زدم و از پشت خودمو بهش نزديک کردم حالا ميخواستم يه صداي وحشتناک از خودم دربيارم و برق از سه فازش بپرونم تا ديگه برام کلاس نذاره ولي انگار قسمت چيز ديگه اي بود چون وقتي چشمم به خط نگاهش افتاد برق از سه فاز خودم پريد و مات موندم دختره بي حيا داشت اتاق همسايه روبرو رو ديد ميزد .پيرمرد همسايه آقا جلال بود که زن ميانسال زيبايي داشت و تو اون لحظه روش افتاده بود و ازش لب ميگرفت يا بهتر بگم ماچش ميکرد که يه دفعه زنگ خونه شون رو زدن اون هم زنشو روتخت ول کرد و بلند شد ساناز هم يه دفعه اژين حس اومد بيرون و سرشو برگردوند عقب که منو به فاصله نيم متري خودش ديد هر دومون ميخکوب شديم همه چي توي يه لحظه اتفاق افتاد.همين طوري روبرو بوديم که ديدم آقا جلال اومد و من هم سريع گفتم اومد .ساناز هم بدون اينکه چيزي بگه سرشو برگردوند و دوباره ديد زدن رو از سر گرفت من هم خودمو کنارش رسوندم و با هم کار رو دنبال کرديم.اينبار آقا جلال زياد معطل نکرد و بدون لخت کردن زنش دامن زنش رو بالا زد و شرتش رو تا نيمه پاهاش پايين کشيد بعد هم شلوار خودش رو کاملا بهمراه شرتش درآورد و کيرش رو که خيلي هم کوچک بود فرو کرد اون تو و با هر عقب و جلو رفتن هر دوشون روي تخت نيم متر سر ميخوردن زنش انگار که مرده بود هيچ عکس العملي از خودش نشون نميداد فقط وقتي پاهاش خسته ميشد اونها رو با دستاش کنار ميزد تا کسش بازتر بشه هر چند بسياري از اينها رو بعدا فهميدم.يه لحظه آقا جلال افتاد رو زنش و بي حرکت موند(آبش اومده بود) اونقدر طول کشيد که من فکر کردم مي خوان همينطوري بخوابن تا صبح!که يه دفعه بلند شد رفت بيرون اتاق .اما زنش اصلا تکون نخورد فقط پاهاش رو دراز کرد همونجا خوابيد.با ديدن اين چند دقيقه از سکس يه حالي شدم که هيچ وقت يادم نميره البته اينکه ساناز کنارم بود خيلي موثر بود .وقتي اون دوتا داشتن حال ميکردن زير چشمي ساناز رو ديدم که سرخ سرخ شده بود و مخصوصا بعدش که همه چي تموم شد با نگاههاي ساناز متوجه شدم که راست کردم و شلوارم برجسته شده اصلا نفهميدم کي بلند شد.اينجور مواقع من کاري بلد نبودم جز اينکه بگم بيا لباسامون رو در بياريم و همين رو گفتم ولي ساناز ناراحت شد و گفت که من اينکار رو نميکنم و اول تو و بيا بريم پايين و از اينجور چيزها. من هم که پيشنهاد دهنده بودم چاره اي نداشتم. با نهايت اکراه شلوار گرمکن و شرتم رو همزمان کشيدم پايين و بعد سريع بالا کشيدم تا بيام بگم حالا نوبت توست اون هم از من زرنگتر گفت قبول نيست من نديدم .و من دوباره کارم رو تکرار کردم و اينبار نگه داشتم که گفت تا آخر درش بيار.من هم کامل شلوار رو پايين کشيدم و سرخ شده بودم اون هم همينطور بود همينطور روي تخت نشستم که اومد جلو اگه بگم کيرم از خجالت اندازه هسته خرما شده بود دروغ نگفتم بهش گفتم زود باش تو هم بکش پايين و بعد خودم شلوارم رو پوشيدم و بعد يه نگاه به اطرا ف انداختم که يه دفعه چشمم به بالا سرم افتاد و با يه نگاه همه چي رو فهميدم همسايه ديوار به ديوار ما يه پسر جوون داشت که بالا پشت بومشون کفتر نگه ميداشت.اون لعنتي از اول که روبرو رو ديد ميزد هواي ما رو هم داشته چرا که تا من رو ديد با يه حرکت سريع حرکتي کرد و همه کفترهاش پريدن پس تا حالا همونجا بوده.بدون اينکه ساناز بفهمه قضيه چيه گفتم بيا بريم تو يکي از اتاقهاي طبقه دوم .با هم پايين رفتيم ولي توي پاگرد گفت که ميخواد بره پايين من هم حس بچه بازيم گل کرد و دستمو انداختم و با يه حرکت سريع دامنشو کشيدم پايين . پاهاي يکدست سفيدش رو تا پاي شرتش تعقيب کردم چه حالي داشتم احساس کردم ناراحت نشده چون وقتي ميخواستم شرتش رو پايين بکشم مقاومتي نکرد و دستش که به اون گرفته بود رو شل کرد.فقط مي گفت زود باش .چي ديدم !!!!!! پوست برجسته يکدست سفيد که از وسط خطي بحالت چاک از اون گذشته بود .با قولي که ازش گرفتم براي ديدار بعد اميدوارتر شدم و اون هم سريع جمع و جور کرد و رفت پايين پيش بقيه.ميدونستيد داشتن يه فاميل دختر یا دوست دخترکه بتونه علنی به خونه شما رفت و آمد کنه چه موهبتی تو زندگی هست؟اونهايی که دارن جای ما هم استفاده کنن و قدرشو بدونن. يادم مياد دفعه بعد که ساناز رو ديدم بهم گفت از يکی از دوستاش شنيده که اگه دختر و پسری لخت همديگر رو ببينن بايد با هم عروسی کنن.بدون فکر کردن درباره اين موضوع جدی جدی با هم اخت شديم. مادربزرگم همیشه تو فامیل میگفت که عقد پسرعمو و دختر عمو رو تو آسمونها بستن و همه ميخنديدن.ما هم که تو حال خودمون بوديم غافل از اينکه تو يه رودربايستی و گره جنسی افتاديم و خبر نداريم .ولی از اون موقع تو پشت بام هنوز موقعيتی ديگه برای ما فراهم نشده بود.تا اينکه قرار شد تابستون سالی که من دوم راهنمايی رو تموم کردم قرار شد بريم شمال و من هم از خدا خواسته با دمم گردو ميشکستم تا موعد فرا رسيد و آماده سفر شديم .آخر شب که راه افتاديم تا صبح که رسيديم درباره فردای اون روز که با ساناز روی پشت بام بودم فکر ميکردم .پسر همسايه که از بالا همه چيز رو ديده بود ازم خواست که باهاش به پشت بامشون برم ولی من قبول نکردم و اون هم تهديد کرد که هر چی ديده به بابام ميگه منم خر شدم باهاش رفتم بالا و تا رسيديم از پشت بغلم کرد و منو از زمين کند من هم که داشتم دست وپا ميزدم که يکی از دمپاييهام شوت شد وسط کفترهاش وهمشون با صدای بلندی پریدن . منو ول کرد و رفت بطرف دونه هاش منو از موقعیت استفاده کردم و فرار رو بر قرار ترجیه دادم .خلاصه ساعت ۱۱ صبح بود و ما همه توی ویلایی که از قبل اجاره شده بود استراحت میکردیم . اول تصمیم گرفتیم تو محوطه ویلا کمی آبتنی کنیم بعد بزرگتر ها برن شهر دیگه بهتر از این نمیشد من و ساناز بوديم و خواهر کوچکتر ساناز و برادر کوچکتر من .وقتی سر و صدای ماشينها خواابيد مططمئن شدم که رفتن. ولی ساناز با بزر گتر ها از آب بیرون اومد . مادر ساناز بهش گفته بود که لباساشو تن کنه و داخل بره سريع با مايوی خيس داخل رفتم و صدای دوش حموم رو شنيدم خودم رو پشت در رسوندم در رو باز کردم اولين بار بود که سينه هاش رو ميديدم مثل دو تا هلوی کوچولو بود آخه تازه ۱۱ سالش بود يه لحظه دستپاچه شد و گفت در رو ببند بی شعور .درو بستم و رفتم تو سالن و خودمو رو مبل رها کردم.خسته بودم چون ديشب اصا نخوابيده بودم تو عالم خواب و بيداری بودم که تلفن زنگ خود و ساناز رو ديدم که اومد و به بابام که احتمالا ميخواست حالمون رو بپرسه جواب داد.بعد اومد پيش من و دليل خوابيدنم رو پرسيد من هم علت بيداری ديشب رو بهش گفتم و هم داستان پسر همسایه رو براش توضیح دادم.وقتی حس کردم موقعش است ازش خواستم به قولش عمل کنه و برام لخت بشه که باز هم از اون بهانه های دخترونه آورد ...الان همه ميان و اول تو و .....ولی وقتی اصرار کردم قبول کرد و حوله رو کامل از تنش بيرون آورد به ۲ ثانيه نرسید که مايوی من برجسته شد و هر دو مون از ته دل خنديديم مايو رو کندم حالا هر دو لخت بوديم اينبار ديگه ميدونستم چيکار کنم همونجوری سرپا گفتم برگرده پشتش ايستادم و با دست کيرم رو به سوراخ کونش نزديک کردم کمی جلوتر رفتم و سر کيرم رو رو ی سوراخش گذاشتم و بعد از پشت بغلش کردم و بطرف خودم کشيدمش کيرم داشت ميشکست ولی تو نميرفت بنده خدا انگار دلش برام بسوزه ساکت بود و حرف نميزد.همونجا روی زمين خوابوندمش و خودم روی کمرش نشستم و سعی کردم بکنمش اون تو ولی نميرفت که نميرفت البته کير من گنده نبود کون اون تنگ بود که هر از چند آخی هم ميگفت آخه تو فیلم سکسیها دیده بودم که یهو راحت میکنن اون تو.خلاصه وقتی ديدم فايده نداره بي خيال سوراخ به اون نازی شدم . کيرم بی مصرف مونده بود بلند شد و خواست که بره ازش خواستم بگم کيرم رو ميک بزنه(ساک امروز) ولی با شناختی که ازش داشتم از راه ديگهای وارد شدم و گفتم بشينه رو مبل و من مثل اين فيلم آخريه که ديده بودم کسش رو ليسيدم اولش میگفت بدم میاد ولی بعد که طولانی شد ديگه چيزی نگفت.فکم درد گرفته بود و لی تو فیلم دیده بودم که یارو نیم ساعت جلو رو لیس میزنه و نیم سا عت عقب رو .خودش دید که کیرم داره میترکه . رو مبل ولو شده بود البته نه از شدت حال کردن بلکه میخواست خودشو به بی خیالی بزنه یا یه همچین چیزی . اصلا فکرش رو هم نمیکرد یه همچین صحنه ای براش پیش بیاد ولی میدونم که ناراضی از وضع موجود نبود. فکر کنم کلکم گرفته یعنی در مقابل کار انجام شده قرار داده بودمش. بهرحال بلند شدم و سر پا ایستادم روبروی ساناز که روی مبل نشسته بود.کیرم دقیقا روبروی دهنش بود فقط باید سرش رو کمی پایین میاورد تا به دهنش برسه همین کار رو کرد و و با اکراه تمام سر کیرمو بین دو تا لب نرم و کوچیکش گذاشت .یه لحظه شوک کوچیکی بهم دست داد و کمی زانوهام خم شدن عین فیلمی رو که دیده بودم برام تکرار شده بود یادم نمیاد چقدر حال کردم یعنی مقیاس حال کردن رو نمیدونستم البته همه چیز رو طوطی وار انجام میدادم و همون حسی که گفتم منو جلو میبرد .البته فکر نمی کنم نیاز جنسی بود بلکه نوعی کشش به غریزه ای بالقوه بود که او زنیکه ززودتر از موعد تحریکش کرده بود و ساناز حالا یه وسواس زنانه یا دخترانه و بهترش بچه گانه داشت و بدون هیچ هیجانی لباشو مثل ماهی باز و بسته میکرد آب دهنش رو قورت نمیداد داشت حالم بهم میخورد اصلا به ما نیومده بود با دخترعمو حال کنیم میدونید بعدها فهمیدم که بالای 50% از یک سکس سالم اینه که هر دوطرف راضی باشن و مهمتر اینکه بدونن چیکار میکنن بعبارتی کشش و نیاز جنسی بلوغ یافته داشته باشن هر چند اگه تظاهر به حال کردن هم کنن باز هم حال میده. همونطور که گفتم از آب خبری نبود ولی مطمئنم که ارضاء میشدم یعنی اگه اشتباه نکنم همون طوری میشدم که امید میگفت قلقلکم می اومد و سست میشدم ولی من نامرد نبودم و تو دهن ساناز نشاشیدم .طپش های قلبم امون نمیداد و حسابی نفس نفس میزدم . ساناز زیاد طافت نیاورد و من هم بی خیالش شدم و رفتم دوش بگیرم و یه چرتی بزنم. تو خواب فرشته های سبیل کلفت رو دیدم و کلی حال کردم یه فیلم میکس شده از فیلم سکسی هایی که دیده بودم با ماجرای ساناز و خودم رو تو خواب دیدم.از همون روز ها به بعد بود که وقتی کسی به شوخی نوک سینه هام رو میگرفت احساس درد میکردم ولی جیکم در نمی اومد چون شنیده بودم که نشانه بلوغ هست و خجالت میکشیدم چیزی بگم.یه چیزایی هم پشت لبم سبز شده بود و داشتم مرد میشدم.تو اون سالها مدرسه های راهنمایی مرکز بکن بکن های پسرها بود البته ساناز به من میگفت دو تا از دوستاشو دیده که موقع زنگ تفریح سینه هاشون رو به هم نشون میدادن ولی توی ایران هیچ وقت کسی نیو مد بگه که سکس و موضوعات سکسی بین دخترها رواج بیشتری داره فقط خیلی محرمانه و آب زیر کاه هستند .تو اون دوران همه دنبال کون کونک بازی بودن فیلم سکسی حکمش اعدام بود(اعدام که نه ولی بدتر از اعدام!!!!!!!!!)تو سال سوم راهنمایی یه همکلاسی داشتیم که خیلی هواش رو داشتن یعنی سفارش شده آقای ناظم بود و اگه اذیتش میکردیم سر و کارمون با دفتر مدرسه بود یه روز که تو مدرسه از صدقه سر اون کلی کتک خورده بودیم با دوتا دیگه از دوستام تصمیم گرفتیم بیرون حالش رو بگیریم خلاصه بیرون تو یه خیابون خلوت خفتش کردیم و و حسابش رو رسیدیم یادم میاد یه لحظه از دهنش در رفت که مادرش برای ناظم فیلم میبره و پارتی داره و پدر همه مون رو در میاره .تا آخر قضیه رو خوندم . بحث از آب اومدن و نیومدن و جلق زدن و کرم نرم کننده و صابون و کف دستی و این جور چیزا داغ بود . دو ساله ها (مردودی های سالهای قبل )که سن و سال بیشتری داشتن دنبال بچه های سفید میگشتن و چون اکثر دوساله ها مبصر بودن زنگ تفریح رو تو کلاس میموندن و هر کی دوست داشت با اونها بمو نه باید قید کونش رو میزد.من که به تلافی تجدید سال گذشته با مراقبت مادرم حسابی درسخون شده بودم نور چشم معلمها بودم و ورقه های بچه ها رو توی اکثر درسها تصحیح میکردم و معلم هم فقط بارم میشمرد و نمره میداد .یه وحید نامی تو کلاس بود که کونش اندازه کون زنها بود و بهش میگفتن چاقال .خلاصه من هم از موقعیتم استفاده (سوء استفاده) کردم و ازش خواستم بیاد خونه ما تا ورقه ها رو با هم تصحیح کنیم.قیافه ساده ای داشت مادرم اصلا بهش شک نکرده بود که پسر بدی باشه تلفنی با مادرش هم صحبت کرده بود. خلاصه تو اتاق من تنها شدیم مادرم هم رفت پایین و ما مشغول تصحیح ورقه ها شدیم ورقه وحید رو که تصحیح کردم 16 شد ولی رو حساب حسودی نمره بیشتری میخواست منم ازروی شلوار دستم رو بردم لای کونش و انگشتش کردم و باهاش ور رفتم هیچی نمیکفت تازه حال هم میکرد.در رو قفل کردم و شلوارش رو در آوردم سوراخش 1000 برابر امید و ساناز گشاد بود .روتخت خوابید و قنبل کرد کیرم رو در آوردم و بهش کرم نرم کننده پوست زدمو تو کونش کردم همین که رفت اون تو یاد ساناز افتادم افسوس شدیدی خوردم میدونستم از اون موقعیتها که ساناز بیاد خونه ما و با هم تنها باشیم کم پیش میومد مگر اینکه خودمون پیش میاوردیم که تا حالا ش که این کار رو نکرده بودیم.خلاصه چند بار بیاد ساناز تو کون وحید عقب و جلو کردم تا اینکه آبم اومد و ریختم اون تو .تجربه خوبی بود .ارضا شدن با اومدن آب خیلی حال میده .انگار دنیا رو بهم داده بودن میخواستم باز هم بکنم ولی سر کیرم حساس شده بود و اصلا توان حرکت دادنش رونداشتم.فکرساناز راحتم نمیذاشت هر روز بخاطرش دو سه بار میزدم آمار حموم رفتنم زیاد شده بود اونقدر کرم پوست زود زود تموم میشد که مادرم صداش در اومده بود.دعا دعا میکردم زودتر عید بشه .امتحانات ثلث دوم رو دادیم و دقیقا روز چهار شنبه سوری امتحانات من تموم شد. قرار بود مثل هر سال ساناز اینها بیان خونه ما ولی اون سال ساناز اول راهنمایی بود و امتحاناتش تموم نشده بود و مادرش هم میگفت اگه ما بیاییم اونجا ساناز تنها میمونه و میترسه .همه چی داشت خراب میشد که یه دفعه داداشم با اصرار گفت خوب ما بریم اونجا .از خوشحالی پر در آوردم .بوته ها و فشفشه ها رو بار ماشین کردیم و رفتیم وقتی رسید یم همه جلو در بودن جز ساناز در خونه شون هم بسته بود کلی به زمونه و مدیر مدرسه ساناز اینا فحش دادم . بی حوصله گی از سر و روم میبارید. مامان ساناز کلی تحویلم گرفت .اصلا برخوردش با من عوض شده بود آخه ثلث اول شاگرد دوم کلاس شده بودم .همه فکر میکردن بی حالی من بخاطر اینه اضطراب کارنامه و اینجور چیزهاست .زنها داشتن با هم حرف میزدن اعتبار کافی رو بدست آورده بودم .با بچه ها از رو آتیش میپریدم که یه دفعه زن عموم طرفم اومد و منو کنار کشید و کفت مامانت میگه ریاضی 18 شدی پس یادت باشه از این به بعد موقع امتحانات با ساناز هم کمی ریاضی کار کنی . گفتم چشم.بعد گفت که ساناز فردا امتحان داره و با دوستش دارن ریاضی میخونن و ازم خواست اگه اشکالی داشتن بهشون کمک کنم منم که hang کرده بودم منتظر شدم تا ساناز بقیه ماجرا رو ردیف کنه .مادر دوست ساناز اونجا بود و داشت اشکهای دخترش رو که همش بهش سرکوفت میزد رو پاک میکرد .سانازهم دست کمی از الهام نداشت با زن عمو رفتیم داخل و زن عمو تا این صحنه رو دبد آشفته شد و به مادر الهام گفت بابا پدر بچه رو در آوردی شب امتحانی.....پاشو بریم بیرون بذار شیدی با بچه ها تمرین کنه .برای اولین بار بود که الهام رو میدیدم از ساناز درشت تر بود و خوش هیکل تر سلام دادم و جلوی چشمهای خیره مادرش و زن عموم شروع کردم به توضیح دادن مساله. راستش ریاضی اول راهنماییم برام خاطره نمره 12 رو تداعی میکرد ولی این درسته که آدم هر سالی که بالاتر میره درسهای سال قبل براش آسون میشن چه برسه به اینکه من حالا شاگرد اول هم بودم. ضربان رو توی رگهای کیرم با تمام وجود احساس میکردم.اول دست و پام رو گم کرده بودم ولی وقتی صدای بچه ها بیرون بالا گرفت مامانها رفتن کنار پنجره اتاق بغلی و بیرون رو تماشا میکردن که یکدفعه صدای جیغ بلندی توجه همه رو جلب کرد.راستش رو بخواهيد من زياد موافق نبودم که ببينم چی شده آخه اونجا بين ساناز و الهام داشتم يه کارهايی رو پايه ريزی ميکردم.ولی اين فقط يه فکر زودگذر بود چرا که کم کم صدای زنها هم بلند شد .ما هم زديم بيرون همه دور زن يکی از همسايه ها جمع شده بودن و همهمه ای بپا بود مثل اينکه چيزی توی چشم پسرش پريده بود و برده بودنش بيمارستان و مادرها هم همه داشتن دلداری ميدادنش .کسی ما رو نديد اول الهام گفت آخ جون از دست رياضی راحت شديم ولی ساناز مثل اينکه درد منو ميدونست گفت حالا با اين وضعيت که نميشه خوش گذروند بهتره بريم بالا تو اين گير و دار بوديم که يه ماشين آژانس اومد و مادر الهام و زن عموم با زن همسايه ساناز اينها سوار شدن و رفتن بیمارستان پیش بقیه.ما هم رفتيم بالا يه حالت ناراحتی از ماجرا داشتيم ولی زود رفع شد رفتيم تو اتاق ساناز و دوباره نشستيم پشت ميز که درس بخونيم.به هر کدومشون يه تمرين دادم که حل کنن ولی ساناز از ميزبان بودن استفاده کرد و حلش نکرد منم گفتم حالا بجای زن عمو ميتونم تنبيه کنمت .خنديد و گفت چه جوری تنبيهم ميکنی ؟تحريک شده بودم هم از لحاظ غرور و هم سکس.سريع دستمو دراز کردم و ماهيچه پشت بازوش رو به زحمت گير آوردم و ازش يه نيشگون کرفتم آخش در اومد و از درد سرخ شد و رفت نشست رو تختش و با يه دستش بازوشو گرفت .الهام هم از خدا خواسته رفت نشست پيشش و گفت چيکار کردی شیدی؟يه لحظه ترسيدم که همه چی خراب شده باشه منم رفتم نشستم رو تخت .ساناز طوری نشسته بود که یه طرفش دیوار بود و طرف دیگرش الهام نشسته بود پس با این اوصاف الهام افتاد بین من وساناز دست الهام رو شونه ساناز بود.منم دستمو از روی الهام دراز کردم و به شونه ساناز رسوندم و بقیه دستمو آروم ول کردم رو شونه های الهام تو همين حال ميگفتم بابا تو هم چقدر بی جنبه ای و شوخی کردم و ...که يه دفعه ساناز خودشو کشيد بيرون و رفت خارج اتاق پیش خودم گفتم ای داد بيداد مرغ از قفس پريد .تا به خودم اومدم ديدم دستم رو شونه الهام مونده و اونهم داره ميخنده دستم رو برنداشتم و گفتم حالا چيکار کنيم؟ مثل اينکه از قبل هماهنگی شده بود گفت ولش کن بابا .هنوز تو فکر بدن ساناز بودم و اين جور چيزا از جا پريدم و رفتم که خايه مالی ساناز رو بکنم که برگرده. تا پامو از اتاق بيرون گذاشتم ديدم کنار راه پله ايستاده و داره پايين رو نگاه ميکنه يه لحظه برکشت و منو ديد که دارم مات نگاهش ميکنم با دو تا دستش اشاره کرد که برگردم توی اتاق دوهزاريم داشت مي افتاد که برگشتم و الهام رو روی تخت ولو دیدم هیکلش از ساناز خیلی درشت تر بود فکر کنم مردودی بود و سنش هم بیشتر از ساناز بود.منو که دید بلند شد و نشست.کنارش نشستم و همون حالت دست رو شونه رو تکرار کردم يه چيز تازه هم ياد گرفته بودم ديگه.! قفسه سينه ام داشت منفجر ميشد خيلی دوست دارم بدونم از نظر پزشکی اين همه هيجان قلب آدم رو چيکار ميکنه؟؟دستمو از همون بالا روی سينه سفتش رسوندم و يه نوازش کوچيک کردم.زياد خوشش نيومد آخه ميدونيد فکر کنم توی اون سن همه دنبال آخر ماجرا هستند که زياد با جزئيات حال نميکنن.ولی من ميخواستم همه چی مثل فيلم سکسی ها باشه.ولو اينکه نفهمم چيکار ميکنم.الهام خيلی پررو بود تا اومدم به خودم بجنبم گفت زود باش لباسامو دربيار ديگه .(اينو از کجا آورده بود؟)کف کردم اصلا روم نميشد بابا.!!!يه پليور سبک تش کرده بود که موقع درآوردن به گوشوا ره هاش گير کرد و آهش دراومد .با دستم گوشواره و لاله گوشش رو که به نرمی و لطافت ابريشم بود گرفتم و آزادش کردم پليورش آستر داشت و زيرش چيزی نپوشيده بود.خوشبوتر از سینه هاش چیزی تا اون لحظه بو نکرده بودم مطمئنم هر درد مندی که سینه های تر وتازه و یکدست الهام رو میدید دردش یادش میرفت .دستمو بهش نزدیک کردم دستم سرد بود ولی سینه هاش داشت دستمو میسوزوند اونقدر دست زدن به یه سینه جوون و تازه لذت بخشه که نگو و نپرس یه فشار کوچیک به سینه ش دادم مثل لاستیک ارتجاع داشت و مثل بادکنک تو میرفت.فکر میکردم توش شیر هست اما ساناز بعدا برام توضیح داد.خوابید رو تخت و زیپ شلوار تنگش رو پایین کشید منم از پاچه ها شلوارش رو بیرون میکشیدم حالا مگه در میاد شرتش هم نیمه کاره پایین اومد سریع بالا کشیدش نا امید از درآوردن شلوار شدم از این جینهای کشی بود که مادرش از ترکیه آورده بود.بلند شد که شلوار رو در بیاره منم شرتش رو از پشت پایین کشیدم.شرت گل گلیش منو یاد مهد کودک انداخت که خالی از لطف نبود.رونهاش اونقدر تپل بود که جفت سوراخهاش در حالت ایستاده محو بودن.دیگه رو تخت نخوابید از بدنش نور میبارید .ای خدا چرا این دخترها اینقدر آفرینش دیوانه کننده ای دارن؟فهمیدم که نوبت منه نمیدونستم چی بگم!! گفتم فیلم سکسی که دیدی؟گفت آره بلوز و زیر پیراهنم رو درآوردم و گفتم شلوارمو دربیار کمر بندم رو خودم باز کردم و اون هم شلوار و شرتمو با هم کشید پایین کیرم مثل فنر پرید بیرون و از سر خیسش فهمیدم آبم اومده بوی گندش هم همین رو میگفت ولی الهام نه خیسی رو دید و نه بو رو به آب من نسبت داد الهام نشست رو تخت و من بقیه شلوارم رو در آوردم .دنبال دستمال و کرم بودم.کاندوم هم که نمیدونستم چه جوری استفاده میشه و نداشتم که استفاده کنم.کشو های کمد ساناز رو یکی یکی بیرون کشیدم. به به نوار بهداشتی پر بود اما از دستمال خبری نبود.ساناز صدای کمد رو شنید و خودش رو رسوند ما رو که تو این حالت دید سرخ شد و خودش رو خونسرد جلوه داد بهش گفتم کرم و دستمال بهده سریع برام پیداشون کرد و داد دستم سر کیرم خشک شده بود رفتم رو تخت نشستم و گفتم بخورش بدون بهانه گیری برعکس ساناز مثل بچه آدم اومد پايين و گذاشت تو دهنش به اين ميگن ساک زدن !داغ داغ بودم چشام رو ميبستم و سرم و بی اختيار بالا ميگرفتم دلم میخواست یکی رو بغل کنم وبه خودم بچسبونم و فشار بدم دستام برای خودشون میرفتن خلاصه دستمو بی اختیار پشت سر الهام رسوندم و به طرف خودم فشار دادم نوک کیرم به ته حلقش خورد ومثل کسی که داره خفه میشه یه صدایی از خودش درآورد ولی کیرم رو از دهنش بیرون نیاورد آبم داشت میومد نميخواستم بريزه تو دهنش ولی آخه همه حالش به همون بو از طرفی قدرت بيرون آوردنش رو هم نداشتم فقط يه لحظه گفتم ااالان مياد اون فکر کرد مادرش اينا رو ميگم .کيرمو از دهنش درآورد و گفت نه بابا ساناز مواظبه تا حرف ساناز رو آورد يه لحظه برگشتم وعقب و نگاه کردم ديدم خااااارشو گاییدم..ساناز داره ما رو ديد ميزنه آبم تا يه جاهايی تو کيرم جلو اومده بود و چون يه بار اومده بود از طرفی من هم ترسيده بودم جهش نکرد و از کيرم اويزون شد.با دستمال پاکش کردم و الهام رو ديدم که اون هم ساناز رو ديده بود داشت لباسها شو تند و تند میپوشيد .دستمال رو گذاشتم پيش کرم که دست نخورده مونده بود و سريع لباسامو برداشتم که بپوشم .کيرم نميخوابيد که نميخوابيد دو بار آبم نصفه و نيمه اومده بود ولی از شق درد داشتم ميمردم .شرتمو پوشيده بودم ولی کيرم نميخوابيد می ترسيدم که هميشه اينجوری بمونه الهام لباساشو کامل پوشيده بود که ساناز اومد تو فهميده بود که اشتباه کرده و بايد سر جاش ميموند تا نکنه کسی سر برسه.با ديدنش دوباره تحريک شدم .گفتم چيکار کنم الهام گفت من ميرم مواظب باشم .ساناز هنوز حالت شرمندگی رو داشت .بهش گفتم مگه قرار نبود هوای پايين رو داشته باشی؟با صدای آرومی گفت:من رفتم پایین ولی اونجا حتی يه نفر هم نبود .منهم فی البداهه از دهنم پريد که پس حالا تو رو ميکنم .چيزي نگفت باز شرتمو درآوردم و خوابوندمش رو تخت ولی لباساشو در نياوردم ترسيدم باز هم آبم بياد .دمر خوابوندمش و شلوار و شرتش رو تا نیمه پایین کشیدم کرم رو برداشتم و زدم به کيرم يه ذره هم به سوراخ کون ساناز ماليدم.بعد آروم سر کيرمو تو کونش کردم و همينجوری ادامه دادم تا وسط کيرم که رسيد گفت :آآآآي ي يچندبار تا همين جای کيرم عقب جلو کردم صدای قلبم رو ميشنيدم اون هم توی سينه داشت عقب جلو ميکرد.خسته شده بودم دستم رو زير شکمش انداختم و آوردم بالا تا رو زانو هاش ستون بزنه (قنبل)بعد دوباره تو کونش کردم و دستامو روی باسنش گذاشتم و تازه مثل فيلما شده بوديم حالا ديگه تا ته ميکردم اون تو .هر چی ساناز بيشتر آخ و اوخ ميکرد به من بيشتر حال ميداد آبم نمياومد ولی حال ميکردم .خودمو پيدا کرده بودم.مسلط تر از قبل بودم تو همون حال دستمو از زير به کسش رسوندم و چند بار با انگشتم لايی کشيدم ساناز به کسش حساس بود پاهاش و بهم نزديک کرد تا دستمو اون لا متوقف کنه منم دستمو رو کسش خيمه کردم و همونجا موند همه جامون خيس شده بود و گرم. سرعتم پايين اومده بود خيلی خسته بودم اما تا پاهاشو بهم چسبوند سوراخ کونش تنگتر شد يه لحظه کيرم سخت جلو رفت و موقع عقب اومدن احساس کردم آبم داره مياد يه ترس ناشيانه از حامله شدن و اين جور جيزا داشتم همين که عقب اومد کشيدمش بيرون ساناز افتاد منم با اين که داشتم ميمردم شروع کردم به زدن تا آبم اومد با فشار ولی خيلی آبکی و شل بود و به بيرنگی ميزد طبیعی بود سومين بار بود که تو کمتر ار يه ساعت آبم ميومد.همش ريخت رو ساناز ولی بيچاره قدرت حرکت نداشت .منم بدتر از اون افتادم کنارش رو تخت.نميدونم چند دقيقه ای توی اين حالت بوديم که تلفن زنگ خورد با دستپاچگی گفتم ساناز بلند شو جواب بده تا به خودش جنبيد يه آخ از ته دلش دراومد و گفت درد میکنه کمکش کردم تا خودشو به گوشی تلفن توی اون اتاق برسونه..مادرش بود که ميگفت نگران نباشيد چيزی نشده و ما داريم مياييم .من لخت مادرزاد کنارش وايساده بودم و الهام داشت کير منو که خورده بود نگاه ميکرد اونقدر ترسيده بودم که به کوچکترين حالت خودش در اومده بود و کنجکاوی الهام رو برانگیخته بود.ساناز رو ول کردم و رفتم لباسهامو پوشيدم و پشت بندش ساناز هم اومدو همه جا رو مرتب کرد و نشستيم پشت ميز درس .ولی اينبار بجای رياضی ساناز داشت درباره حامله شدن و .پريود و پستون و اين جورچيزا توضيح ميداد . بعد هم الهام از تجربه سکسی که با پسر داييش توی حموم داشت برامون گفت