Monday, December 05, 2005

من گی هستم

سلام
من گی هستم
مي‌خواهم داستان گي شدن خودم را براتون تعريف كنم. اين داستان برمي‌گردد به چند سال پيش يعني زماني كه من هفده ساله بود. اون سال من كلاس سوم دبيرستان بودم. روز اول كه رفتم دبيرستان و وارد كلاس شدم كلاس شلوغ بود و بچه‌ها كه سه ماه همديگر را نديده بودند دور هم جمع شده بودند و با هم صحبت مي‌كردند. من هم بعد از سلام و احوالپرسي غاطي اونها شدم. كمي گذشت و فهميدم كه بچه‌ها دارند از يك دانش‌آموز تازه وارد صحبت مي‌كنند. علي گفت اين پسره لامذهب خيلي خوشگله اصلا انگار اول قرار بوده دختر بشه. رامين هم ادامه داد كه: كسكش عجب لبايي داره جون ميده واسه لب گرفتن. خلاصه هر كي يه چيزي مي‌گفت و من هم خيلي مشتاق شده بودم كه ببينم اين كيه كه اينهمه بچه‌ها از اون تعريف مي‌كنن. چند دقيقه بعد پسره از در وارد شد و رفت يه گوشه‌اي نشست. واي كه چقدر خوشگل بود. همون طور كه رامين مي‌گفت لباش خيلي باحال بود و پوست سفيدي داشت، هيكل خوبي هم داشت و يه كون قلمبه. موهاش بلند و لخت بود و خلاصه همه چيز اين پسر آدمو حشري مي‌كرد.چون تازه وار بود و كسي رو نمي‌شناخت ساكت روي يه نيمكت نشسته بود و با كسي حرف نمي‌زد من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم پيشش نشستم. سلام كردم و باهاش دست دادم. عجب دست نرمي داشت. بعد اسمشو پرسيدم و اينكه قبلا كجا بوده و چرا اومده اينجا. اون هم جواب داد كه اسمش امير و از يه شهر ديگه اومدن اينجا. خلاصه خيلي با هم صحبت كرديم و همون روز اول با هم رفيق شديم. تا عصر كه دبيرستان تعطيل شد با هم بوديم و چون قسمتي از مسيرمون هم يكي بود با هم از دبيرستان خارج شديم و موقعي كه مي‌خواستيم از هم جدا بشيم دست داديم و اون به من گفت كه خيلي دوست داره با من دوست بشه و من هم حرف اون رو تاييد كردم و هركدوم رفتيم خونه‌ي خودمون. اون روز و اون شب همش به اين فكر مي‌كرد كه چطور مي‌تونم باهاش حال كنم.از اون به بعد هر روز تو دبيرستان با امير بودم و يه ثانيه هم از اون جدا نمي‌شدم. كم كم عاشقش شده بودم و دنبال راهي بودم كه بتونم بكنمش به همين خاطر يواش يواش سر صحبت را در مورد مسايل جنسي باهاش باز كردم و متوجه شدم كه اون هم خوشش مياد و حتي ماجراي سكس با دختر خالش رو هم برام تعريف كرد و من هم ماجراي سكس با مينا (دوست دخترم) را براش تعريف كردم .از اون به بعد بيشتر حرف ما در مورد سكس بود و يك روز كه اومده بود خونه ما چند تا عكس سكسي تو كامپيوتر نشونش دادم واون هم كه حشري شده بود گفت كاش مي‌شد يكي از اين زنها بيان بيرون و باهشون حال كنيم و با هم خنديديم. من از فرصت استفاده كردم و چند تا عكس گي كه از اينترنت گرفته بودم به او نشون دادم. داشت از تعجب شاخ در مي‌آورد آخه تا حالا همه جور عكس سكسي ديده بود غير اين مدلي شو.وقتي ديدم از اين عكسها خوشش اومده و داره آدرس سايتش رو مي‌پرسه گفتم آدرس سايت رو مي‌خاهي چيكار مگه خودمون نمي‌تونيم از اين كارها بكنيم.امير هم يه كم فكر كرد و گفت چرا كه نه و من هم كه مدتها دنبال اين لحظه بودم پريدم و بغلش كردم و شروع كردم لب گرفتن و تو همون حالت از پشت ميز كشيدمش بيرون و با هم رفتيم روي تخت و محكم هم ديگه رو بغل كرديم و در همين حال با كونش بازي مي‌كردم. بعد از چند دقيقه گفت بيا لباسهامون رو هم در بياريم و بعد از چند ثانيه هر دومون لخت شديم و دوباره هم ديگه رو بغل كرديم و همين طور كه لب مي‌گرفتيم با كير و كون هم بازي مي‌كرديم. من كه كاملا تحريك شده بودم گفتم بذار بكنم تو كونت، امير هم قبول كرد و بر گشت و به سينه خوابيد روي تخت و چشماشو بست من كه اين لحظه را فقط به خواب مي‌توانستم ببينم دست پاچه شده بوده نمي‌توانستم باور كنم كه كون سفيد و تپل امير لخت جلو من روي تخت منظر كير منه. اروم لاي كونش رو باز كردم و سوراخ كونش را ديدم. ديگه داشتم ديوونه مي‌شدم. سريع با كرم كيرم را چرب كردم و كيرم را گذاشتم روي سوراخ كون امير و آروم فشار دادم تو. امير از درد، داد كشيد و گفت جون عمت كيرتو در بيار گفتم بابا يه كم تحمل كن دردش كم ميشه ولي اون مي‌خواست بلند شه. من كه تازه داشتم حال مي‌كردم محكم گرفتمش و همه كيرم را كردم توي كونش. امير داشت از درد گريه مي‌كرد و مدام سعي داشت كه از زير من خارج بشه ولي من محكم گرفته بودمش و داشتم مي‌كردمش كه يكدفعه ابم اومد و همش با فشار ريخت تو كون امير. كيرم را از سوراخ كون امير بيرون كشيدم و لباسهام رو پوشيدم. امير كه تازه آروم شده بود گفت چرا لباساتو مي‌پوشي؟ پس من چي و من هم با نامردي تمام گفتم: آقا امير اشتباه گرفتي داداش من كوني نيستم. اون هم لباسشو پوشيد و اومد طرف من و گفت: خيلي نامردي و منو محكم هل داد و من افتادم روي زمين.وقتي امير رفت، من از كاري كه كرده بودم خيلي پشيمون شدم. آخه اون وقتها فكر مي‌كردم اگه يكي آدمو بكنه آسمون به زمين مياد يا دنيا آخر ميشه. خلاصه ذهنيت خوبي نسبت به كون دادن نداشتم. اون لحظه از خودم بدم اومد و تصميم گرفتم اين كارو جبران كنم و يه جوري از دل امير در بيارم.فرداي اون روز امير تو دبيرستان اصلا با من حرف نزد و جاشو توي كلاس عوض كرد. بچه‌ها كه قبلا ما را همش با هم مي‌ديدند تعجب كرده بودند و از من علت را پرسيدند و من يه جوري كه امير بشنوه گفتم دعوامون شده ولي به شماها ربطي نداره و ما خودمون مشكلمون را حل مي‌كنيم. اون روز حال من و امير گرفته بود. نمي‌دونستم چي باعث مي‌شد نتونم برم پيشش. يكي دو روز همينطور گذشت و من دلم براي امير خيلي تنگ شده بود به همين خاطر نتونستم طاقت بيارم و رفتم پيش امير ولي اون صورتش رو بر گردوند. من از او عذر خواهي كردم ولي اون هنوز حرف نمي‌زد بهش گفتم كه چقدر از كاري كه كردم پشيمون هستم و چقدر دلم براش تنگ شده. اينو كه گفتم برگشت و گفت با اين كه خيلي نامردي ولي من‌هم دلم برات تنگ شده و اونوقت هم‌ديگر را بوسيديم و دوباره دوستي ما شروع شد و اينبار بيشتر از قبل هم را دوست داشتيم.
الان پس از گذشت چند سال هنوز با امير دوست هستم و در دانشگاه هم همكلاسي هستيم. از چند سال پيش تا حالا دست كم هفته‌اي يكبار با هم حال مي‌كنيم و هر دو از اين موضوع راضي هستيم و تا حالا هيچ دختري نتوانسته يكي از ما را از ديگري بگيرد. من و امير يك روحيم در دو بدن و به معني واقعي كلمه عاشق هم هستيم. فكر اينكه يك روز از امير جدا شوم ديوانه‌ام مي‌كند. از خدا مي‌خواهم كه روز جدايي من از امير روز مرگم باشد

0 Comments:

Post a Comment

<< Home